عاشق کیر


Thursday, January 27, 2005



ماموریت – قسمت دوم


با وجود این که معلوم بود من به آن شرایط راضی هسنم ولی عبدالله هیچ عجله ای نداشت و پیدا بود که اهل حاله و می خواد از اون شرایط حداکثر استفاده و لذت را ببره. و همان طور با ران هایم و کونم بازی می کرد و بدنم را ماساژ می داد. آن شرایط خیلی لذت بخش بود و دوست داشتم تا ابد ادامه داشته باشد. یک مرتبه گرمی کیرش را روی رانم حس کردم معلوم بود که لباسش را بالا زده بود و کیرش را به رانم چسبانده بود. شروع به مالیدن کمر و پهلو هایم کرد و آرام آرام شلوارک و شرتم را پایین کشید. انقدر آن را پایین کشید که دیگر بدون جابجا شدن من امکان در آوردن آن نبود. همین که کمی جابجا شدم شوارک و شرتم را تا روز زانو پایین آورد و با فشار دستش به من حالی کرد که دوباره دراز بکشم و بعد کیرش را بین دو کپلم قرار داد و روی من دراز کشید و آرام شروع به مالیدن کیرش بین کپل هایم کرد و با دست بازو و شانه های من را می مالید وشروع به بوسیدن من کرد البته خیلی آرام و ملایم که بیشتر شبیه لمس صورت با لب بود. با وجود این که من قبلا چندین بار رابطه جنسی با همجنس داشته بودم و حتی چندباری هم سعی کرده بودیم همدیگر را بوسیم و چندان لذت نبرده بودیم اون بار از انجام آن توسط عبدالله واقعا لذت بردم.
دیگه تا مرحله بی هوشی رفته بودم که عبدالله از روی من پاشد و من را برگرداند و کیرش را بدون روپوش و حفاظی دیدم. نه تنها بزرگ و قرص و محکم بود خیلی هم خوش تراش و قشنگ بود. سر کیرش بزرگ و رنگ قرمز خوش رنگی داشت . به زیبای ختنه شده بود و تقریبا هیچ اثر جراحی و گوشت اضافه ای نداشت و انگار از روز اول همین شکلی خلق شده بود . رگ زیر کیرش برآمده و خوش فرم بود و چند تا رگ خونی روی کیرش به راحتی دیده می شد. معلوم بود تازه اصلاح کرده بود – شاید هم همین امشب – کامل صاف و بدون مو بود. حتی روی تخم هایش هم موی دیده نمی شد. دو تا تخم بزرگ که به دلیل گرمی بین ران ها و باسن من قرمز و آویزان شده بودند. دیگر تحمل نگاه کردنش را نداشتم خم شدم به سمت عبدالله و کیرش را تو دستام گرفتم داغی کیرش تو دستام حشریم می کرد. شروع به مالیدن کیرش کردم و آرام دستم را روی آن بالا و پایین می بردم. ضربان نبض و انقباض های که در اثر تحریک به او دست می داد را حس می کردم.
با عجله لباسش را کامل از تنش در آورد و شلوارک و شرت منو که هنوز روی زانویم بود از پام در آورد و خودم هم تی شرتم را در آوردم.
به سمت بالا تخت رفت و پشتش را تکیه داد به پشتی تخت و پاهایش را از هم باز کرد و دست مرا گرفت که صد البته نیازی هم نبود چون که خودم بیشتر از او به خوردن کیرش علاقه داشتم دوباره کیرش را تو دستام گرفتم و شروع به مالیدن آن کردم چند باری دهنم را تا نزدیکی کیرش جلو بردم و دوباره عقب کشیدم. یکی از کسایی که باهاش رابطه داشتم از این روش استفاده می کرد و الحق با این کارش آدم را حشری تر می کرد. من هم از اون روش استفاده کردم و دیدم که اگر چند بار دیگه این کار را بکنم عبدالله کنترل خودش را از دست خواهد داد و زورکی هم شده منو می کنه.کیرش به دهن گرفتم. محشر بود و نمی توانم با کلمات حالتش را توصیف کنم. داغ ، بزرگ و محکم و در عین محکمی تا حدی انعطاف پذیر و نرم. حالتی که مشابهش را در هیچ قسمت دیگر بدن نمی توان یافت.شروع به لیسیدن و مک زدن کیرش کردم و او با سر و گردن من شروع به ور رفتن کرد. هر چند حرکت یک بار نحوی خوردن کیرش را عوض می کردم و اجازه نمی دادم که نه ارضاع بشه و نه حرکت برایش یکنواخت شه .یک بار قسمت پایین کیرش را لیس می زدم یک بار سر کیرش را یک بار سرکیرش را تو دهنم جا می دادم و آرام مک می زدم و یک با تا جای که امکان داشت کیرش را وارد دهنم می کردم یک بار تند تند کیرش را وارد دهنم می کردم و خارج می کردم یک بار خابه هایش را می خوردم و با آرامی مک می زدم ( می دونستم که با کوچک ترین حرکت سریع و در آور امکان دارد تمام تحریک و لذتش خراب شود. ) خلاصه پس از 7-8 دقیقه وقتی بالا را نگاه کردم دیدم از هم وارفته و بی حال منو نگاه می کنه و دیگه انقدر حس نداشت که حتی دستش را تکان بدهد.
گفتم چند دقیقه صبر کن تا من برم کونم را تمییز کنم.موقع تمییز کردن خودم هم تا آنجا که جا داشت خودم را با انگشت باز کردم و خیلی سریع برگشتم.
کمی جمع و جور شده بود و وقتی به طرفش رفتم خواست بلند شه که گفتم لازم نیست روی تخت راحت دراز بکش.بغل دستش روی تخت نشستم و گفت تو دراز بکش گفتم عجله نکن اول بره تو بعد.
گفت نترس یک جوری بکنمش تو که خودت هم نفهمی و من هم رفتم روی تخت دراز کشیدم ولی دیدم از من می خواد که پاهام را خم کنم و کونم را قنبل کنم گفتم اول کمی باهاش بازی کن واشه بعد بکن توش. گفت عجله نکن خوشت می آید.
من هم به ناچار همان طور که خواسته بود به حالت سجده روی تخت نشستم . شروع کرد به ور رفتن با کپل هام و کمی بعد با شست هایش شروع کرد به مالیدن سوراخ کونم. هر از گاهی هم کمی آن ها را با آب دهن خیس می کرد. خیلی آرام و بی عجله این کار را می کرد و فقط در سوراخ را می مالید و عجله ای برای وارد کردن انگشتش به سوراخم نداشت یک مرتبه دست از اون کار کشید. زبانش را روی پوشت مقعدم حس کردم. گرم و نرم و لزج بود تا اون موقع تجربه این کار رانداشتم به آرامی زبانش را روی سوراخم می مالید.مقعدم حسابی شل شده بود ولی هنوز هم هیج عجله ای نداشت که یک مرتبه با قدرت زبانش را وارد آن کرد البته هم کونم آن قدر شل بود که با این چیز های دردم بگیره و نه اصلا زبان با آن بافت نرم و لطیف می تونه درد آور باشه.از لذت داشتم هار می شدم حیف زبان به اندازه کافی دراز و کلفت نیست والا رقیب سرسختی برای کیر است.
با زبان همان طور من را تحریک می کردو زبانش را تو سوراخم می چرخاند بعد روش ش را عوض کرد و زبانش را کامل در می آورد انگشتش را تو کونم می کرد و دوباره زبانش را تا آنجا که امکان داشت به من فرو می کرد.
نمی دانم چقدر آن شرایط ولی وقتی عبدالله پاشد و کیرش را در کونم گذاشت و آن را به آرامی فشار داد تقریبا بدون هیچ دردی کیرش تا ته تو کونم رفت .

ادامه دارد

posted by bachehkoni @ 1:16 PM 7 comments

7 Comments:

At December 4, 2005 at 12:01 AM, Blogger مهدی said...

می خونم

 
At December 4, 2005 at 6:41 AM, Blogger Renegade said...

منم خوندم :))

 
At December 31, 2005 at 7:44 AM, Blogger johneygonzo5492 said...

I read over your blog, and i found it inquisitive, you may find My Blog interesting. My blog is just about my day to day life, as a park ranger. So please Click Here To Read My Blog

 
At January 21, 2006 at 7:38 PM, Blogger mikeflynn7895 said...

I read over your blog, and i found it inquisitive, you may find My Blog interesting. So please Click Here To Read My Blog

http://pennystockinvestment.blogspot.com

 
At May 6, 2006 at 3:12 AM, Blogger dwainbrinick6981280718 said...

Get any Desired College Degree, In less then 2 weeks.

Call this number now 24 hours a day 7 days a week (413) 208-3069

Get these Degrees NOW!!!

"BA", "BSc", "MA", "MSc", "MBA", "PHD",

Get everything within 2 weeks.
100% verifiable, this is a real deal

Act now you owe it to your future.

(413) 208-3069 call now 24 hours a day, 7 days a week.

 
At September 23, 2011 at 9:19 AM, Blogger حمید said...

قلم تون قوی و نوشته هاتون به نظرم صادقانه و جالبه. چطور ممکنه یه آدم دوجنسگرا این قدر از دادن لذت ببره؟ می شه باز هم بنویسید؟

 
At September 23, 2011 at 9:20 AM, Blogger حمید said...

نثرتون جالبه.
چطور می شه یه آدم دوجنسگرا این قدر میل به دادن داشته باشه؟
ای کاش باز هم می نوشتید

 

Post a Comment

<< Home

Friday, January 07, 2005



ماموریت - قسمت اول


برای انجام یک ماموریت کاری مجبور بودم چند روزی رابه جای یکی از دوستان برم جنوب. از اون ماموریت های بدون برنامه و عجله ای که کارفرما با شلوغ کاری آدم را زابراه می کنه و باید هرچه سریع تر بری تو منظقه و کلی هارت وپورت را بشنوی که تا فلان موقع باید کار تحویل بشه والا ال می کنیم و بل می کنیم و همه می دونند که هیچ خبری نیست.
همان طور که حدس زده بودم تمام مدت روز اول فقط مثل انتر دنبال آقای مدیر تازه به دوران رسیده ای این ور و آن ور می رفتیم و جملات حکیمانه ایشان را در مورد تعهد کاری و…. را گوش می دادیم ( بجز من از شرکت ها و ارگان های دیگر هم افرادی آمده بودند ) غروب که شد هر کسی رفت پی کارش و قرار شد فردا اول وقت دوباره همه جمع شویم تا ادامه کارناوال روز گذشته را ادامه دهیم. از بد شانسی و یا شاید هم خوش شانسی برخلاف سایر افرادی که از شرکت های دیگر آمده بودند و در آن شهر یا کمپ و خوابگاه داشتن و یا از قبل جا رزرو کرده بودند من نه جای داشتم و نه اصلا تو شهر جای را بلد بودم. با وجود این که چند نفری تعارف کردند که پیش اونا برم ترجیح دادم که خودم جای را پیدا کنم.
ماشینی گرفتم از راننده خواستم که مرا به هتلی ، مهمانسرای جایی ببره. خلاصه سرتون را درد نیارم که اولا تو اون شهر کوچک جای درست درمانی وجود نداشت و در ثانی همه پر بودند. حسابی کلافه شده بودم و نمی دونستم چه کار نکنم. نمی شد که تو خیابون خوابید.
رفتم به یکی از هتل ها و گفتم من حالیم نیست و باید هر جور شده امشب یک جایی برای خوابیدن به من بدهید و با وجود این که گفتند که جا ندارند همان جا تو لابی هتل نشستم و گفتم من نمی دونم نمیتونم که تو خیابان بخوابم
بعد از حدود نیم ساعت مسئول اطلاعات آمد و گفت آقا باور کنید که جا نداریم و حتی اتاق پرسنل هتل هم پر است و نمی تونیم برای شما کاری بکنیم و ….. ولی من گفتم چه کار کنم حالا همین می نشینم تا شاید راه حلی پیدا شه به هر حال من که جای برای رفتن ندارم. حدود های ساعت نه بود که تازه شامم را خورده بودم که همان فرد دوباره آمد و گفت یکی از اتاق های دونفره یک تختش خالی است و آقای که اتق را گرفته راضی شده که من هم در همان اتاق شب را بمانم. من هم از خدا خواسته پا شدم و وسایلم را برداشتم و به طرف اتاق مذکور راه افتادم. در زدم و بعد از شنیدن صدا بفرما در را باز کردم و رفتم تو یک مرد میان سال سیاه چرده که معلوم بود از اهالی همان دورور است تو اتاق ایستاده بود و داشت با حوله خودش را خشک می کرد. خودم را معرفی کردم و بعد از رد و بدل کردن سلام و تعارفات معمول رفتم روی تختی که خالی بود و وساکم را روی زمین گذاشتم و بازش کردم و شروع به بیرون آوردن وسایل خودم کردم. طرف که خودش را عبدالله و تاجر معرفی کرده بود با وجود این که دیگر بدنش خشک شده بود همان طور با حوله نشسته بود روی مبل و سیگار می کشید و تلویزیون نگاه می کرد.
خوشبختانه کم حرف بود و زیاد کاری با من نداشت. بعد از کمی من هم پاشدم و رفتم دوش بگیرم وقتی برگشتم دیدم عبدالله یک لباس راحتی سفید عربی پوشیده و روی تخت دراز کشیده. من هم که رفتم روی تخت خودم دراز کشیدم. از بی حوصلگی کمی تلویزیون نگاه کردم و بدلیل محل قرار گرفتن تلویزیون و تخت عبدالله نا خوداگاه متوجه بدن او شدم.
با وجود این که در دوران دبیرستان و نو جوانی به همجنس بازی علاقه داشتم و چند باری کون داده بودم و یا کون کرده بودم ولی مدت ها بود که حتی به آن فکر هم نمی کردم ولی نمی دانم چرا آن شب به یاد آن دوران افتادم شاید زیبای بدن عبدالله مرا به یاد آن دوران انداخت.
بدن چهار شانه و ورزیده ، بدون مو و عضلانی که از روی لباس سفیدش هم می شد انحناهای اعضلاتش را تعقیب کرد.از همه باحال تر قسمت مردانگیش بود که با وجود این که معلوم بود که خوابیده است ولی به راحتی از روی لباسش هم قسمت های آن قابل تشخیص بود.
بعد از کمی دید زدن سر صحبت را باهاش باز کردم و از مسائل روز مره صحبت کردم . او هم سمت من چرخید و روی یک دستش تکیه کرد و با من حرف می زد. زیبای بدنش بیشتر از قبل جلب توجه می کرد. حالا راحت تر می توانستم برجستگی کیرش را تشخیص دهم. آنچنان محو تماشای بدنش شده بودم که متوجه نشدم که عبدالله هم داره منو ورانداز می کنه. وقتی به صورتش نگاه کردم دبدم محو تمایش پاهای منه – آخه من معمولا شلوارک می پوشم و با وجود آن که کم مو هستم بر حسب اتفاق گاهی موهای بدنم را می زنم و آن موقع هم از آن برحسب اتفاق ها بود – خودم هم وقتی نگاهی به پاهام انداختم دیدم بابا طرف حق داره سفید مفید و کمی هم تپل است.
هوس کرم ریختن کردم و شروع کردم در عین حالی که حرف می زدیم پاهام را تکان دادن و هر از چند گاهی با دست روی ران و گاهی روی ساقم دست کشیدن.کم کم احساس کردم که قسمت کیر عبدالله درحال باد کردن است ودیگه به راحتی شکل و اندازه اش از روی لباس هم قابل تشخیص بود.عبدالله دستی به کیرش زد که مثلا آن را جا به جا کنه که بدتر کیرش مشخص تر شد ولی آن قدر حواسش پرت بود که متوجه نشد.یک مرتبه بین صحبت هامون برگشت و گفت فلانی پاهات درد می کنه گفتم چطور گفت آخه خیلی تکونشون می دید انگار مشکلی داشته باشی . من هم سریع سواستفاده کردم و گفتم آره امروز خیلی راه رفتم و کمی کوفته شده اند. برگشت و گفت می خوای ماساژت بدم من هم گفتم زحمت میشه که دیگه عبدالله منتظر تعارف و … نشد و باشد و آمد نشست روز تخت من و دست گذاشت روی ساق پام و شروع کرد به ماساژ دادن.
حالا خودتان حسابش را بکنید که من چه حالی داشتم از یک طرف خود ماساژ به تنهایی برای کف کردن آدم کافی است و از یک طرف حشری شده باشی و یک نفر هم که حشری شده بدنت را دست مالی کنه. کم کم جهت حرکت دستاش به سمت رون هام بالا آمد. داشتم بی حال می شدم.دیگه معلوم بود که ماساژ هاش برای رفع خستگی نیست.شروع کرد به مالیدن بین دو رانم.گفت بر می گردی پشت را هم ماساژ بدم. وقتی خواستم برگردم گفت اگه لباست را در بیاری بهتره. من هم با وجود این که دوست داشتم شلوارکم را هم در بیارم ولی ترجیح دادم بیشتر از این شرایط لذت ببرم و فقط تی شرتم را در آوردم عبدالله شروع کرد مه ماساژ دادن پشتم و بعد از چند لحظه جابجا شد و بین دو پایم نشست.وجود کیرش را که حالا دیگه حسابی راست شده بود پشت رانم حس می کردم. دیگه داشتم از لذت بی حال می شدم که عبدالله به سراغ باسنم رفت و شروع به مالیدن آن کرد. دیگه من حسابی حشری شده بودم و

ادامه دارد.

posted by bachehkoni @ 1:28 PM 1 comments

1 Comments:

At February 19, 2014 at 8:38 AM, Blogger maximum.party said...

امیر 23 قم کیر ناز- کلفت - داغ هستم ... دنبال یه کوس تنگ یا یه کون ناناز که دختر باشه از قم ...
یه خانم سکسی داغ قمی تماس بگیره لطفا ..
0938-793-45-01

 

Post a Comment

<< Home





پیمان و نسرین


با ورود به دانشگاه سال اول مجبور بودم برم خوابگاه. خوابگاه کوی دانشگاه من رو با 5 نفر دیگه چپوندن تو یک اتاق. حسابی یکه خوردم به حساب خودم با وجود این که درس خوان بودیم و جز نفرات خوب کنکور ولی این جا کسی گوشش به این حرفا بده کار نبود. من هم که به داشتن اتاق اختصاصی عادت داشتم و حتی حضور برادرم را توی اتاق خودم تحمل نمی کردم در بد وضعی گرفتار شده بودم و عملا همیشه مجبور بودم 5 نفر دیگه آن هم با اخلاق ها متفاوت را تحمل کنم و گاها از دست هم عصبی می شدیم ولی خوب چاره ای هم نبود. حضور دائمی پسر ها در کنارم و نداشتن هیچ رابطه جنسی و حتی امکان خود ارضاعی کم کم باعث شد بعد از سال ها فیل ام یاد هندوستان بیفته کم کم رفتم تو نخ یکی از هم اتاقی ها که اکثر شب ها وقت خواب نمی دانم خواب چه می دید که کیرش راست می شد. معلوم بود کیر درشتی هم داره خلاصه همش حواصم به کیرش بود ولی از طرفی نه جای برای حال کردن داشتیم و نه اصلا می دونستم که اون به این کار علاقه داره یا نه. به هر حال خوشبختانه قبل از این که حسابی حالم خراب شه اون هم اتاقی اتاقش را عوض کرد و از اتاق ما رفت کمی بعد توجه ام به یکی دیگر از بچه های اتاق جلب شد پسر ریز نقش شمالی که صورت ظریفی داشت یک باز که تو اتاق با هم تنها بودیم شروع کردم با او – محسن – شوخی کردن و مثلا با هم کشتی می گرفتیم که تا به خودم آمدم دیدم کیرم حسابی راست شده و داره از شدت فشار می ترکه محسن هم حس کرد که این کشتی از اون کشتی ها است ولی نمی دونست چه کار کنه. من هم هول شده بودم به حسابی چسبیده بودم به محسن که سرو صدا تو راه رو حوسم را جمع کرد و محسن را ول کردم. حسابی شانس آوردم چون چندثانیه بعد دو تا از هم اتاقی ها امدن تو هر چند سر ووضع ما به هم ریخته بود ولی ان قدر سرگرم حرف زدن بودن که متوجه موضوع نشدن. محسن زیر چشمی به من نگاه می کرد و چشاش نشان میداد که فهمید که برنامه ای از سرش گذشته ولی چیزی نگفت چند روز بعد باز هم با محسن تو اتاق تنها شدیم. ترسیده بود ولی من با خنده وشوخی رفتم کنارش نشستم و دست انداختم دور کمرش و همان طور که درمورد موضوع های بی ربط حرف می زدیم کم کم عملا بغل کرده بودم آرام دستم را گذاشتم روی رانش. محسن حسابی مضطرب بود و نمی دانست چه کار کند. من آرام دستم را بردم بین رانهاش که یک مرتبه گفت بابک دستت را بردار. گفتم چرا؟ گفت اگه برنداری داد می زنم. یک خوردم به نظر نمی رسید که این قدر ها از موضوع ناراحت شده باشه ولی دیدم که جدی است و من هم کوتاه آمدو محسن هم سریع پاشد از اتاق بیرون رفت. روز بعد و روزهای بعدش سعی کردم رابطم را با محسن بهتر کنم. در انواع و اقسام کار های که می تونستم به محسن کمک می کردم و کم کم رابطه دوستانه تری پیدا کردیم. بعد از مدت ها دوباره با محسن تنها شدم و سعی کردم باز با او رابطه برقرار کنم ولی باز متغییر شد و گفت بابک رک و پوسکنده بهت بگم من کون بده نیستم دست از سرم بردار من هم که دیدم سه شده گفتم این چه حرفیه و.... خلاصه چند روز بعد محسن اتاقش را عوض کرد و حال ما گرفته شد. البته خدایش هم اگه قبول هم می کرد جای نداشتیم که کونش بزارم ولی به هرحال اقدامی بود که انجام دادم. اون سال گذشت و ما هیچ کاری نکردیم و حتی نمی تونستم خود ارضاعی کنم. در اثر تغذیه بد و خیلی عوامل دیگه اون سال بیش از هشت کیلو وزن کم کردم و به همین بهانه تونستم خانواده را راضی کنم که برم تو تهران خونه بگیرند. بماند که به چه دردسر تونستم یک خونه که هم از نظر مالی مناسب من باشه و هم صاحب خونه به مجردی من گیر نده پیداکنم. حسابی سر کیف آومدم و اون سال به خاطر وجود یک همشهری سال بالای کهسال قبلش باهم دوست شده بودیم هر ازگاهی جنده ای ، چیزی پیدا می کردیم و نیاز خودمون را برآورده می کردیم و باقی ایام را به جلق زدن و درس خواند سپری می کردم.سال بعد صاحب خانه منو جواب کرد و به هیچ صراطی راضی نشد که من اونجا بمونم آخر سرگفت تا حالاشم چون پول نداشتم ودیعه ات بدم تحملت کردم خونه را رسما کردی جنده خونه حالا انتظار داری بزارم بازم این جا بمونی من هم که دیدم گندش در اومده گفتم تا خبر به گوش خانوادم نرسیده بهتر دمم را بزارم روکولم و درم . بلاخره یک خونه دیگه پیدا کردم و حتی چند روز مانده به موعد قرار داد خونه رو تخلیه کردم تو خونه جدید هم به دوست و هم شهری گرانقدر گفتم دیگه بیخیال خانم بازی بشه و اون هم با دلخوری عملا با من قهر کرد.
تا چند وقتی کارم شد خود ارضاعی ولی تنهای و انحرافات جنسی دوران کودکی باعث شد دوباره فیل م یاد هندوستان بیفته اول تصمیم گرفتم با یکی از بچه های دانشکده رابطه برقرار کنم و اون را بیارم خونه و با هم رابطه برقرار کنیم ولی هرچه سعی کردم شخص مناسبی نبود چند باری یکی دو نفر از بچه ها را دعوت کردم ولی یا اصلا طرف تو باغ نبود و یا خودم صلاح ندیدم پیش نهادی بکنم. آخر سر رفتم سر خانه اول مثل زمانی که همایون و خانواده اش از شهر ما رفتن و من به استفاده از اشیا رو آورده بودم. اشیا مختلف را به خودم فرو می کردم و بعد هم زمان با عقب جلو کردن اونها خود ارضاعی می کردم – نمی گم از چه اشیای استفاده کردم چرا که شاید باور نکنید که از این اشیا می شود استفاده جنسی برد.
یک شب وفات بود و یا نمی دانم چه مناسبت دیگه بود که تلویزیون برنامه نداشت و کاری هم نداشتم و حسابی از بیکاری کف کرده بودم و تو اتاق بالا پایین می رفتم بیرون هم باران میامد و نمی شد بیرون رفت. از سر بیکاری رفتم پشت پنجره – به خاطر جریان خانه قبلی تو این خونه کاری نمی کردم که جلب توجه کنه طوری که خیلی از همسایه ها اصلا نمی دونستن من کیم و چکاره هستم - و دیدم تو خونه رو به رو که تازه ا سباب کشی کرده اند یک زن خوشگل داره وسایل خونه را جا به جا می کنه من هم تیز پریدم چراغ اتاق را خاموش کردم و پنجره اونا رو نگاه می کردم. راستی نگفتم خونه من تو یک مجموعه بود با حدود 10 -15 بلوک ساختمانی که برای صرفه جوی در زمین فاصله بلوک ها تا حداقل فاصله مجاز کم بود و عملا نصف واحد ها آن خالی بود مخصوص بلوکی که من در آن ساکن بودم فقط 6-7 خانوار سکانش بود – اون خانم خوشگله هم هی میامد می رفت و کم کم حوصلم از این کار سر رفت و رفت تو هال و تلویزیون را روشن کردم یک برنامه درمورد یک خبرنگاری بود که از مراسم نمی دونم چی چی عکس تهیه کرده بود داشت خاطرات آن مراسم را تعریف می کرد که یک مرتبه یاد دوربین عکاسی و لنز تله زوم جدیدی که خریده بودم افتادم سریع پاشدم و دوربین را علم کردم لنز جدیدم را سوار دوربین کردم و دوربین و سه پایه را بردم پشت پنچره و طوری که دیده نشم پنچره خانه رو به رو را نگاه کردم و تا آنجا که امکان داشت زوم کردم. کمی طول کشید و من داشتم خسته می شدم که دیدم یک مرد با شلوارک و پرده بدست آومد تو اتاق و شروع کرد به نصب پرده من هم زوم کردم روش کمی قیافه اش رانگاه کردم و بر حسب اتفاق چشمم به کمرش افتاد معلوم بود کیرش باد کرده عجب بادی هم داشت. همین که پرده را نصب کرد البته پرده انقدر نازک بود که من تقریبا داخل اتاق را بدون مشکل می دیدم . دیدم نگذاشت و نه برداشت لخت مادر زاد شد و روی تخت ولو شد دیدم عجب کیری داره قرص و محکم شروع کرد با کیرش ور رفتن که دیدم همان خانم خوشگله آمد تو اتاق و پرید تو بغل آقا. خانم هم کمی بعد لخت شد و آقا شروع کرد به خوردن سینه اش بعد هم کمی کون و کپلش را مالید و بعد تپوند تو کس خانم و بعد از چند دقیقه شاک زدن آقا ول شد رو تخت و خانم کمی صورت آقا را بوسید و انگار از ادامه کار آقا ناامید شده بود خودش با دست خودش را ارضاع کرد. بعد هم بلند شد و از اتاق رفت بیرون ولی آقا همان طور ول روی تخت خوابیده بود و من هم کیرش رانگاه می کردم با وجود این که نتونسته بود خانم را ارضاع کنه ولی به هرحال کیر قرصی داشت و با وجود این که خوابیده بود بازهم برای من تحریک کنده بود البته به کلفتی کیر رضا نبود ولی خوب زیاد هم کوچک تر از اون نبود.
روز بعد وقت بیرون رفتن خانم و آقای همسایه را تو محوطه دیدم هر دو خوشگل و خوشتیپ بودن. دلم میخواست با هاشون حرف بزنم ولی نمی دونستم چی بگم. اون روز هم برخلاف همیشه که زیاد رقبت به خانه رفتن نداشتم بعد از کلاس سری آومدم خونه و رفتم پشت پنجره که دیدم اونا پشت پرده اتاقشون یک ملافه ضخیم زدن و دیگه هیچی معلوم نیست. حسابی حالم گرفته شد. بعدا همش تو فکر این بودم که چطور با اونا دوست بشم.
یک روزوقتی داشتم میامد خونه خانم همسایه را دیدم که از خرید میامد و یک عالم بار داشت من هم که دیدم هیچ بهانه ای بهتر از خر حمالی برام جور نمی شه سریع پریدم و کمکش کردم اولش گفت لازم نیست و دست شما درد نکنه و از این حرفا ولی من ول کن نبودم و با اصرار وسایلش را تا در آپارتمانشون بردم واون هم تشکر کرد و من هم دست از پا دراز تر بر گشتم. روز بعد آقای همسایه را تو محوطه دیدم و به یک بهانه الکی سر صحبت را با او باز کردم ولی او زیاد روی خوش نشان نداد و باز کنفت شدم. تا این که یک شب وقتی داشتم میامد خونه دیدم هر دو باهم تو محوطه هستند و تقریبا با هم بگو مگو می کنند باز هم مثل همیشه من سلام کردم و اون ها هم سرسری جواب دادن. تو این هیر وبیر شنیدم که مرده به زنش میگه صد بار بهت گفتم به این داداشت بگو دست به کامپوتر من نزنه حالا من فردا چه کار کنم تمام اطلاعاتم از بین رفت. خانومه هم بهانه میاورد که خودت بودی و از این حرفا . خلاصه متوجه شدم که کامپیوترشون خراب شده و خودشون بلد نیست درستش کنند و اون کسی هم که رفته بودن سراغش تا کمکشون کنه کاری از دستش برنیومده و حالا آقای همسایه مونده چکار کنه که داده هاشو برای فردا آماده کنه. من هم از خدا خواسته برگشتم و گفتم ببخشید ناخواسته متوجه شدم با کامپیوترتون مشکل دارید کمکی از دست من بر میاد. آقای همسایه گفت نه ممنون ولی زنش گفت ببخشید شما بلدی کامپیوتر را درست کنید. با این جمله فهمید که زیاد سر از کامپیوتر در نمی آرند. تا آمد جواب بدم آقای همسایه گفت دست شما درد نکنه خودم درستش می کنم که زنش گفت شاید بتونند درستش کنه. خلاصه سرتون را درد نیارم به بهانه درست کردن دستگاه رفتم خونشون ولی چون هیچ برنامه ای بجز چند تا سی دی موسیقی نداشتن مجبور شدیم من و آقای همسایه بریم خونه من. داده ها را از روی هارد دستگاه ریختم روی دیسکت و گفتم می خواید دستگاه شما این جا باشه تا درستش کنم ولی آقای همسایه که حالا فهمیده بودم اسمش پیمان است گفت هنوز کارش تمام نشده و باید کارش را برای فردا آماده کنه من هم پیش نهاد کردم با دستگاه من کارش را انجام بده اول گفت مزاحم نمی شم ولی بعد وقتی فهمید مجردم و تنها قبول کرد و مشغول کار شد یکی دوساعتی کارش طول کشید و بعد رفت.
روز بعد دستگاهش را درست کردم و بردم در خونشون و این بار خانم همسایه که حال فهمیده بودم اسمش نسرین است به من تعارف کرد برم تو من هم رفتم کامپیوتر را گذاشتم سریع برگشتم.
جمعه همان هفته حدودا ساعت یازده و نیم بود که دیدم زنگ در خونه را می زنند. من هم که دیشبش تا سه وچهار صبح بیدار بودم هنوز تو رختخواب بودم فکر کردم حتما یکی از بچه های دانشکده است و همان طور در حالی که فقط یک شلوارک پام بود در را باز کردم خشکم زد، دیدم نسرین رو به رومه. اون هم معلوم بود از این وضع یکه خورده . کمی منو ورنداز کرد و بعد انگار تازه یادش اومد که چکار داشته یک کاسه آش به طرف من گرفت ویه چیزی درمورد نظر ونیاز گفت و رفت.
چند روزبعد در حالی که باز هم فقط یک شلوارک به تن داشتم سروکله پیمان پیدا شد و دیدم کامپیوترش زیر بغلش و دو باره مشکل پیدا کرده.تعارف کردم و آومد تو. به خاطر لباسم عذر خواهی کردم و پیمان گفت که راحت باش و از این حرفا من هم حرفش رابهانه کردم و با همان پوشش وایسادم. دستگاهش مشکل اساسی نداشت و خیلی زود درست می شد ولی من کشش دادم دیدم پیمان بد جور حواسش پیش ران های منه . معلوم بود که آقا پیمان به هم جنس بازی بی علاقه نیست. تو همین زمانی که پیمان حواسش را بدن من بود من هم برحس تصادف رو دستگاهش یک دایرکتور عکس پیدا کرد و یکی را باز کردم تصویر رنی بودکه داشت یک کیرخرکی را ساک می زد پیمان هول شد و گفت حتما کار نادراست – منظورش بردار زنش بود ولی معلوم بود دروغ میگه. من گفتم عجب کیر قشنگیه . پیمان گفت آره دیگه این عکس هارا جوری تهیه می کنند که خانم ها خوششون بیا. من هم با شیطنت گفتم به انصاف نشو خدایش کیر قشنگیه آدم درست داره بخورش. پیمان کف کرده بود. نمی دونست چی بگه. آرام دستم را به کیرم کشیدم و گفتم عجب عکسیه آدم تحریک می شه. و کمی با کف دست رانهام را مالیدم. پیمان همان طور کف کرده منو نگاه میکرد. دستش را گرفتم و گذاشتم روی رانم. اولش همان طور دستش روی رانم بی حرکت باقی ماند ولی کمی بعد شروع کرد به لمس کردن رانم برگشتم طرفش و هر دو روبه روی همش روی صندلی نشسته بودیم دستش را از پاچه شلوارکم تو برد تا قسمت ها ی بالاتر رانم را دست بزنه که من گفتم از بالا شروع کنی راحت تر می رسی و بعد پاشدم و شلوارکم را در آوردم کیرم راست شده بود. کمی به کیرم دست زد و بعد گفتم نمی خواهی تو هم لباساتو در آری . پیمان بلند شدو خیلی سریع لخت شد کیرش حسابی راست شده بود. من هم زانو زدم و کیرش را دستم گرفتم کمی باهاش بازی کردم و بعد گذاشتمش تو دهنم از اخرین باری که کیر خورده بودم خیلی وقت بود می گذشت. ولی به محض این که کیر پیمان را به دهن گرفتم تمام اشتیاقی را که به کیر داشتم و سال ها بود فراموش کرده بودم دوباره درمن زنده شد. کمی بعد پیمان گفت برمی گردی بکونمت. گفتم بزار برم خودم را تمییز کنم و پاشدم رفتم دستشوی هم خودم را تمییز کردم و هم با انگشت سوراخم را بازکردم. خیلی زود برگشتم دیدم پیمان همچنان با کیر علم کرده جلوی کامپیوتر وایساده دستش را گرفتم و بردم تو تخت خواب و برگشتم و گفتم حالا هر کاری دوست داری بکن برخلاف انتظارم سریع کیرش رانذاشت درکونم و ول با ژلی که من بهش داده بودم انگشتش را لیز کرد و شروع کرد به مالیدن سوراخم. خیلی حال می داد با وجود این که من مدتی بود که انواع اشیا را به خودم فرو می کردم ولی انگشت یکی دیگه چیز دیگه ای بود کمی بعد کیرش را گذاشت در سوراخم. از احساس حرارت و کلفتی کیر در جلوی سوراخم مست شدم. کمی فشار داد باوجوداین که کیرش کلفت بود و به راحتی تو نمی رفت و تا حدودی درد هم داشت ولی انقدر حشری شده بودم که اصلا درد برام مهم نبود وقتی دیدم خیلی آرام آرام داره تو می کنه خودم کونم را به عقب فشار دادم طوری که کیرش تا ته توبره همین که کیر پیمان تا ته تو رفت شروع کرد به شاک زدن گفتم پیمان جان عجله که نداری. گفت نه . گفتم پس جوری بکن که بیشتر طول بکشه. پیمان هم بودن آن که همان پزیشنی که اول انتخاب کردیم را عوض کنه شروع کرد به شاک زدن و فقط گاهی اوقات چند لحظه مکث می کرد ودوباره شروع میکرد ولی در کل بیش از 6 -7 دقیقه نتونست دوام بیار وآبش آومد و بیحال افتاد روی تخت. من هم کنارش دراز کشیدم بعد از حدودا نیم ساعت که البته دراین مدت گه گاه دستی به بدن من میکشد از تخت بلند شد و رفت دستشوی بعد از برگشت و شروع کرد به مالیدن کیر من من هم که حسابی حشری بودم زود کیرم راست شد و دیدم پیمان کونش را کرد طرف من و گفت حالا تو بکن من هم ازش پرسیدم سوراخت را باز کردی گفت آره من هم سریع کیرم را گذاشتم در سوراخش و فشار دادم و تقریبا بدون مشکل کیرم تا ته رفت تو کونش تو این مدت من کون زن ها و دختر های زیادی گذاشته بودم ولی این بار هم مثل وقتی کیرم رفته بود تو کون حمید یک احساس خاصی داشتم و به نظرم کون مردا باحال تر از کون زن ها است. هم سفت تره و هم گرم تر شروع کردم به تکان زدن. من مثل پیمان به یک پوزیشن اکتفا نکردم و هراز گاهی تغییر وضعیت می دادیم و گاهی با کیر پیمان ور می رفتم حدودا از زمانی که کیرم رفته بود تو بیست دقیقه می گذشت که پیمان حالش خراب شد و داشت کم کم از حال می رفت که من سرعت شاک هام را زیاد تر کردم و بعد از چند لحظه ارضاع شدم و ولی پیمان را به حال خودش رها نکردم و کمی دیگه باکیرش ور رفتم که پیمان برای بار دوم ارضاع شد.
رابطه من و پیمان یک رابطه باحال برای دو همجنس گرا بود و هر در در این رابطه منتفع می شدیم چون هردو از دادن و کردن به یک اندازه خوشمونمیومد. از ان روز به بعد تقریبا هر دو سه روز یک بار پیمان به بهانه ای سری به من می زد و با هم برنامه داشتیم. تو این مدت من بر حسب اتفاق چندبار نسرین را تو محوطه دیدم وبا هم احوال پرسی میکردیم و چند کلمه ای درمورد آب و هوا و سایر مسائل پیش پا افتاده حرف می زدیم. ولی کم کم احساس کردم که نسرین به من بد جوری نگاه می کنه و دیگه رفتار چندان دوستانه ای نداره. نمی دونستم دلیلش چیه ولی کم کم معلوم بود که حضور من در همسایگی خودشان چندان راضی نیست یک بار خواستم در مورد این مسئله با پیمان حرف بزنم لی بعدا صلاح دیدم که صبر کنم. تااین که یک روز دیدم زنگ در خونه را میزنند اول فکر کردم که حتما پیمان است چون قرار بود اِن روز سری به من بزند و من هم با همان پوشش همیشگی رفتم در را باز کردم ولی دیدم نسرین است سلامی کردم و یک تعارف کردم که بیاد تو واون هم سریع وارد شد. تا آن روزسابقه نداشت که نسرین تنها بیا تو خونه من. تعجب کرده بودم ولی بعد فهمیدم که خیلی عصبانی هست. برای دعوا کردن آمده پیش من. بع از چند لحظه بی مقدمه گفت بابک خان راستش را بگو بین تو وپیمان چه خبره. فکر کردم که متوجه رابطه جنسی بین ما شده است. کمی هول شدم ولی جواب دادم یعنی چه ما با هم دوستیم و کاهی آقا پیمان وقتی با کامپیوترش مشکلی داره سری به من میزنه و من هم اگر کمکی از دستم بیاد به او کمک می کنم. ولی نسرین با عصبانیت گفت خر خودتی. از وقتی تند تند میا خونه تو اخلاقش عوض شده نمی دونم این جا چه کار میکنه. راستش بعضی وقت ها بوی سیگار می ده نمی دونم تو با شوهر من چه کار کردی. راست می گفت من خودم سیگاری بودم وپیمان هم از وقتی با من رابطه پیدا کرده بود بعضی وقت ها گاه گداری سیگاری از من می گرفت و میکشید. کمی خیالم راحت شد. نسرین ادامه داد حالا راستش را بگو شوهر منو معتاد کردی این جا چه کار می کنید بنگ و حشیش استفاده می کنی. من هم هر چه قسم می خوردم اون باور نمی کرد ومیگفت پس چر اخلاقش عوض شده و از این حرفا. خلاصه بد جوری گیرداده بود. بنده خدا فکر میکرد شوهرش معتاد شده. تو این گیرو دار دو بازه زنگ در خونه به صدا در آومد. نسرین یک باره ساکت شدو گفت منتظر کسی هستی . گفتم نه ولی با حالتی که انگار فرصت پیدا کرده مچ شوهرش را بگیره گفت اگه پیمان بود اصلا به رو نیار که من اینجا و کاری نکن متوجه شه تا خودم ببینم این جا چه خبره و سریع پرید کفشش را برداشت و رفت تو اتاق من هم کمی بعد در را باز کردم. بله پیمان خان بود. حسابی گیر کرده بودم پیمان هم مثل همشیه خوش و خرم سری پرید تو خونه و شروع کرد به رد آوردن لباس هاش هرچه خواستم کاری کنم که این کار را نکنه نتونستم و ظرف چند ثانیه پیمان لخت مادر زاد وسط هال وایساده بود به قفسه های کتاب خانه که نسرین پشت آن ها ایستاده بود نگاهی انداختم. چشم های نسرین از تعجب گرد شده بود ولی عکس العملی نشان نمی داد. نمی دونستم چه کار کنم اگر به پیمان کون نمی دادم که امکان داشت بعدا نسرین فکر کنه که من این چا خونم میاورم و جنده خونه باز کردم اگر می دادم بازهم یک درد سر بود و اگر به پیمان می گفتم که زنش اینجاست نمی دونم پیمان چه فکری می کرد. خلاصه دیدم بهترین کار این است کار این است همان کاری که تا حالا کردیم را انجام بدم من هم لخت شدم و شروع کردیم با هم ور رفتن البته این بار فقط نقش مفعول را بازی کردم جون به هر حال فکر کردم اگر زنی ببینه شوهر داره همجنس بازی میکنه از این که نقش مفعول هم داشته باشه بیشتر حالش گرفته میشه بعد از حدود نیم ساعت پیمان کارش تمام شد و کمی بعد لباس پوشید و رفت و نسرین تمام این مدت از پشت قفسه کتاب ها شاهد رابطه من و پیمان بود همین که پیمان را تا دم در بدرقه کردم برگشتم و دیدم نسرین داره زار زار گریه میکنه نمی دونستم چه کار کنم. و نسرین پشت سر هم با خودش حرف می زد و می گفت چطور دل اومد به من خیانت کنه من که ..... خلاصه رفتم کنارش روی زمین نشستم و شروع کردم به دل داری دادن که به عصبانیت گفت گمشو پسره کونی شوهرم را از راه به در کردی و حالا داری چی میگی. فردا می رم جفتتون را لو میدم پدر هر دو تون رو در میارم و از این حرفا دیدم کار از کار گذشته و داره گند مسئله در میاد. نمیدونم چه طور شد که دیدم بهترین کاری که می تونم بکنم این است که ترتیبش را بدم بغلش کردم و نسرین عصبانی تر شد و شروع کرد به بد وبیراه گفتن و تقلا کردن ولی من بدون این که زیاد حالت خشن داشته باشم محکم بغلش کردم و روی زمین دراز ش کردم بعد از چند دقیقه تقلا کم کم از نفس افتاد و من هو بدون این که تو این مدت حتی یک کلمه حرف زده باشم شروع کردم به باز کردن دکمه های مانتوش البته بازم هم تقلا می کرد ولی دیگه انرژی زیادی نداشت و کمی بعد مانتوش را از تنش تقریبا در آورده بودم و شروع به مالیدن سینه هاش کردم – البته از روی لباس – سینه های پرو باهالی داشت. بعد از کمی آرام از روش بلندشدم و طوری روش قرار گرفتم که می شد لباسش رابالا زد و زیپ و دکمه شلوارش را باز کرد. ولی دوباره نسرین شروع کرد به تقلا کردن وفحش دادن طوری که فقط کمی لباسش را تونستم بالا بزنم و عملا سینه هاش را نتونستم لخت کنم و دوباره روش دراز کشیدم و تو همان حالت شروع کردم به باز کردن دکمه شلوارش و باز کردن زیپ شلوار. دو باره نسرین به نفس نفس افتاد و مقدار تقلا هاش کم شد و من شروع کردم به مالیدن سینه و کمر نسرین دیگه نسرین تکان نمی خورد احساس کردم شهوتی شدکمی از روی نسرین پا شدم و دیدم بازهم تکان نمی خورد ولی وقتی کامل از روش پاشدم یک مرتبه پاشدو به سمت در خانه در رفت . به سختی قبل از این که به در برسه از پشت گرفتمش و برش گردوندم به هال دو باره شروع کرد به بد و بیراه گفتن و تقلا کردن ولی این بار من با خشونت بیشتر سریع شلواری را از پاش درآوردم و به پشت روی زمین انداختمش و شلواری خودم را در آوردم و کیرم را جلوی کسش گذاشتم – البته به این راحتی که الان می گم نبود و حسابی با پاهاش مشکل داشتم جاتون خالی دوسه تا لقد حسابی هم خوردم ولی به هر حال تونستم کیرم را درست بزارم در سوراخش و با نهایت قدرتم یک مرتبه فرو کنم تو کسش. نسرین یک جیغ کوتاه کشید و یک مرتبه ساکت شد. انگار دید کار از کار گذشته و دیگه تقلا فایده نداره و من هم کمی بی حرکت به همان وضعیت باقی ماندم و بعد آرام آرام شروع کردم به شاک زدن. نسرین دیگه حسابی تسلیم شده بود و به راحتی می شد پاهاش را جابه جا کرد و کمی بعد دیدم حتی اجازه تغییر پوزیشن هم می ده دیگه لباس هاشو کامل از تنش در آوردم و شروع کردم به مالیدن سینه هاش کیرم را از کسش در اوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش و بعد هم کسش را لیسیدم. خلاصه با وجود اینکه خودم داشتم ارضاع میشدم برای سر حال آوردن نسرین از هیچ کاری کوتاهی نکردم کم کم حال نسرین منقلب شد و شروع به ناله های شهوتی کرد وبعد هم وقتی دیدم حسابی حشری شده دوباره کیرم را کردم تو کسش و شروع کردم به شاک زدن و که نسرین ارضاع شد و تقریبا چند ثانیه بعد من هم ارضاع شدم و کیرم را در اوردم و آبم را ریختم روی شکم نسرین. و بعد هر دو بی حال افتادیم کف زمین. چند لحظه بعد نسرین پاشد لباسش راپوشید و بدون یک کلمه از خانه بیرون رفت. البته دیگه خیالم راحت بودکه حتی اگه نسرین دوباره این جا نیاد و یا حتی نزار پیمان به خونه من بیا حداقل از آبروریزی خبری نیست و بعد هم دیدم درست حدس زدم و دو روز بعد دوباره سرو کله پیمان پیدا شد و من هم به تلافی دفعه قبل اون بار فقط نقش فاعل را بازی کردم. حدود چهار پنج روزبعد تو محوطه نسرین را دیدم زیاد بد اخلاق نبود و من هم سر به سرش گذاشتم و گفتم دیگه نمیای دعوا کنه که اون هم سریع گفت نه دوست دارم بیام با هم کشتی بگیرو همان جا راه افتاد که با من بیا من هم با وجود این که داشتم می رفت به دانشکده بی خیال کلاس شدم و نسرین برگشتم خونه.رفتیم تو اتاق خواب و سریع هر دو لخت شدیم و نسرین زن خیلی اکتیوی بود و برخلاف اکثر زن های که دیده بودم و یا ختی شنیده بودم که وقت نزدیکی فقط مثل کند وایستند تا ترتیبشون را بدن از سرو کول من با لا میرفت خلاصه حسابی با هم حال کردیم و وقتی هر دو ارضاع شدیم روی تخت کنار هم خوابیدیم ونسرین گفت می بینی چه شرایطی درست شده شوهرم میاد کونت می زاره من هم میام بهت کس می دم. حسابی حال می کنی برای خودت ها.بعد کمی صداش گرفت . و گفت کاش همین طور که تو منو میکنی پیمان هم می تونست منو بکنه. هر وقت با هم نزدیکی می کنیم سریع ارضاع میشه و انگار نه انگار من هم ادم هستم ولی وقتی میاد کون تو می زار نیم ساعت می تونه شاک بزنه. بیچاره حق داشت هر دو سالم بودن مشکل جنسی نداشتن ولی به دلیل رو در بایستی و هزار کفت و مرض دیگه پیمان کون منو به زنش ترجیح می داد که خدایش هم کون با حالی داشت – بعد ها خیلی کونش گذاشتم – و هم خیلی کس بود و نسرین هم به جای این که با شوهرش ارضاع بشه باید کلی درد سر و خطر راقبول می کرد و میامد پیش من. دیگه لازم نیست زیاد وارد جزیئات به شم. فقط این رابگم اون سال و سال بعدش که تو اون خونه بودم با من و پیمان و هم چنین من و نسرین روزهای خیلی با حالی را با هم داشتیم و این اولین باری بود که من واقعا به شریک های جنسیم – چه پیمان و چه نسرین – علاقه مند شدم و رابطه ما هر چند بستگی زیادی به رابطه جنسی ما داشت ولی واقعا دوستشان داشتم در طی اون یک سال نیم خیلی با نسرین حرف زدم و تا اون جا که می شد کمکش می کردم که رابطه اش را با پیمان بهتر کند و با پیمان هم هرچند هیچ وقت هیچ کدام ما به وجود رابطه بین من و نسرین اشاره نکردیم – ولی معلوم بود که از وجود این رابطه یک جورای خبر داره – گه گاه به صورت سر بسته راهنمایی های در مورد نحوی نزدیکی و .... به پیمان می کردم بعد از این که من فارق التحصیل شدم مجبور بودم که خونه را تخلیه کنم و کمی بعد برم سربازی و دیگه از اون تاریخ به بعد دیگه رابطه جنسی با پیمان و نسرین نداشتم. البته گه گاه با هاشون تماس می گرفتم و در قالب یک دوست با آنها رفت آمد داشتم. البته حالا هم با این که صاحب یک دختر شدن و من برگشتم تهران با هم رابطه داریم ولی یک رابطه دوستانه و واقعا هر دوشون را از ته دل دوست دارم .

posted by bachehkoni @ 1:33 AM 0 comments

0 Comments:

Post a Comment

<< Home





حمید


بعد از رفتن همایون تنها شدم و تقریبا تمام تابستان را تو خونه بودم؛ زیاد اهل تو کوچه رفتن و فوتبال بازی کردن و این حرفا نبودم البته تو کوچه ما هم بچه هم سن وسال من نبود یا خیلی بزرگ بودن و یا شش هفت ساله بودند. اکثر اوقات به روابطی که با همایون و آن حال آخر با کتایون فکر میکردم . دیگه باورم شده بود که با کمی تحریک سوراخ کون هر چه بخواهی باز میشه یک روز تصمیم گرفتم ببینم سوراخ کون خودم تا چه حد باز میشه روی این حساب یک شب وقتی همه خواب بودن رفتم تو دستشویی تا آن جا که امکان داشت خودم را تمییز کردم بعد برگشتم تو اتاقم و آرام و بی سروصدا در اتاق را از داخل قفل کردم بعد هم قوطی وازلینی را که همان روز خریده بودم در آوردم جلوی تختم روی زمین یک وری دراز کشیدم و از زیرتخت آیینه ای کوچکی که از حمام آورده بودم تنظیم کردم که کونم را ببینم کمی وازلین برداشتم و به درسوراخم مالیدم و کم کم شروع به تو کردن انگشتم کردم بعد از چند دقیقه سه تا انگشتم تو رفته بود ولی هر کار کردم چهار انگشتم تو نمی رفت البته تو میرفت ولی خیلی کم دستم را برداشتم و توی آیینه سوراخم رانگاه کردم حسابی بازشده بود. دوست داشتم ببینم تو آن چه خبره ولی حداکثر به اندازه طول انگشتم می تونستم داخل کونم را حس کنم کمی به دو انگشت توی کونم را مالیدم خیلی لذت داشت از حالتی که همایون رو می خوابید لذت بیشتری داشت حسابی خوش حال شدم که روشی برای حال کردن پیدا کردم. توی این هیروبیر چشمم به نانچیکو ام افتاد که افتاده بود زیر میز برش داشتم یک هوا باریک تر از کیر همایون بود هوس کردم امتحانش کنم. برش داشتم و کمی وازلین بهش مالیدم و گذاشتم در سوراخم و کمی فشار دادم. کمی وارد سوراخم شد. درد داشت ولی نه زیاد که قابل تحمل نباشه. درست بود که سه چهار انگشت کلفت تر از قطرنانچیکو بود ولی به هر حال انگشت خیلی انعطاف پذیربود. کم کم فشار رابیشتر کردم چند لحظه بعد تقریبا نصف اون رفته بود تو ( تقریبا به اندازه طول کیر همایون ) . باورم نمی شه این قدر راحت تو رفته باشه. دلم حسابی به خاطراون همه فرصت های که از دست داده بودم ، سوخت . با وجود این که نانچیکو یک جسم چوبی بود و اصلا گرما و نرمی کیر را نداشت ولی با این وجود خیلی کیف داشت. اون شب یکی دوساعت مشغول فرو کردن نانچیکو تو کون خودم بودم. اون شب برای اولین بار متوجه شدم با وجود این که کون دادن لذت داره یک مشکل اساسی داره آون هم این است که آدم ارضاع نمیشه نهایتش از دادن خسته بشه. من هم کم کم خسته شده بودم و با دستمال سوراخم را تمییز کردم و برگشتم یک جلق اساسی به یاد همایون زدم. البته روز بعد تا غروب سوراخ کونم می سوخت ولی بعدخوب شد. از آن شب به بعد تقریبا هر وقت که شب خسته نبودم و برنامه ای نداشتم ( مثل درس ، مهمان ، فیلم و.... ) یک چیزی تو کونم فرو میکردم با خودم حال می کردم از پوت پینگ پنگ گرفته تا خیار و دسته پیچ گوشتی را امتحان کردم واین وضعیت ادامه داشت تا دومین شریک جنسیم را پیدا کردم.
سال اول دبیرستان که شدم میخواستم برم رشته ریاضی و اسمم را تو یک دبیرستان نزدیک خونمون نوشتم ولی یک روزخالم اومد خونه ما و به مادرم گفت اشتباه کردید اسم منو تو اون دبیرستان نوشتید و دبیرستان فلان که پسرم اونجا درس می خونه آمار قبولی کنکورش بالا تره واز این حرفا مامان هم دوری راه رابهانه کرد و گفت آونجا به خونه شما نزدیکه ولی بابک باید هر روز کلی تو راه باشه تا بره مدرسه و..... سرتان را درد نیارم قرار شد اسم منو تو اون دبیرستان بنویسند قرار شد فرداش با پسر خالم برم ثبت نام . پسر خالم ( حمید ) پسر برقراری بود هم ورزش کاربود و تو مسابقه های کشتی مدارس مقام آورده بود و هم درس خوان بود وهر سال شاگرد اول کلاسشون بود برخورد مدیر مدرسه هم خوب بود واسم منو نوشت و گفت انشالله بابک خان هم مثل حمید باعث افتخار مدرسه به شد البته من دانش آموز تنبلی نبودم ولی خود حداکثر شاگرد دوم سوم کلاسش می شدم حالا بماند که به خاطر این حرفا و امثال آن الکی الکی واقعا درش خوان شدم . تو راه برگشت به خونه هم حمید همش منو نصیحت میکرد که این طور درس بخونم و فلان جور تمرین کنم و ..... راستی نگفتم حمید دوسال از من بزرگ تر بود و سال سوم ریاضی بود.
یک شب که خالم اینا مهمون ما بودن من هم ( البته بدون منظور ) رفتم کتاب جبرم را آوردم و از حمید سوالی کردم و آون هم جواب سوالم را داد خالم حسابی کیف کرده بود و به حالت پز دادن گفت هر وقت سوال داشتی بیا خونه ما و از حمید سوال کند. اصلا بیا با حمید درس بخون. قیافه حمید تو هم رفت انگار از این دردسری که مادرش براش تراشیده بود ناراضی بود. خلاصه اون شب گذشت و چندین روز بعد باز هم تو حل تمرینام گیر کردم وراهی نداشتم بجز رفتن سراغ حمید. بعد از اون چند بار دیگه هم رفتم خونه خاله اینا و با حمید درس میخوندم ( واقعا درس می خوندم ) تا این که یک روز که حمید روی تخت دراز کشیده بود و کتابش را می خوند و من پایین تخت دراز کشیده بودم و داشتم تمریناتم را حل میکردم ( ظاهرا از اون بالا کون و کپل من حواسش را پرت کرده بود ) به من گفت بابک تو چرا ورزش نمی کنی. من گفتم چرا بعضی وقتا تو خونه ورزش هم میکنم. گفت نه منظورم کشتی است ، بدن مناسبی برای کشتی داری من که اصلا فکرش را هم نمی کردم حمید از این حرفا منظور دیگری داره باورم شده بود. خلاصه حمید بلند شد که مثلا چند فن کشتی را به من نشان بده خلاصه کمی با هم کشتی گرفتیم و کم کم احساس کردم زیاد هم کشتی جدی نیست. توی حرکات مختلف کیر حمید را روی بدنم ( دست پشت ران و... ) حس می کردم که حسابی راست شده. اول خواستم عکس العمل نشان بدم ( روم نمی شد با پسر خاله ام رابطه برقرار کنم اصلا فکرش را نمی کردم یک این طور پسری اهل این کارها هم باشه ) ولی بعد با چند بار دیگر تماس بدنم با کیر حمید از خودبی خود شدم و گذاشتم ببینم چه می شه. هی فن های مختلف را روی من اجرا میکرد و اخر سر مثلا من را خاک کرد و خودش هم روم دراز کشید کیرش افتاده بود بین کپل هام . عجب کیر درشتی داشت از روی شلوارهم می تونستم درشتی و داغیش را حس کنم. حمید در همان وضعیت شروع کرد به توضیح دادن درمورد فنون کشتی که صد البته اصلا حواسم به حرفاش نبود. کم کم اون هم از حرف زدن وایساد و توی اون وضعیت چند بار به کونم فشار آورد وقتی دید من اعتراضی نمی کنم بلند شد و شلوارم را تا روی رانم پایین کشید و دستش را برد بین کپلهام احساس کردم شلوار خودش را هم پایین کشید و یک مرتبه کلفتی و داغ شهوت انگیزی را بین پاهام حس کردم. برحسب اتفاق ان روز قبل از رفتن به خونه خاله ام برنامه گاییدن خودم و جلق زدن را اجرا کرده بودم و کونم تمییز بود. آرام شروع به مالیدن کونم کرد و بعد هم ی تف زد در کونم و انگشتش را آرام فرو کرد تو. با وجود این که من با انواع وسایل خودم را گاییده بودم ولی رابطه با یکی دیگه لذت غیر قابل مقایسه ای داره با همان یک انگشت شروع کرد به مالیدن سوراخم خیلی سریع سوراخم تا اون جا که می تونست باز شد. بعد یک بالشت برداشت و گذاشت زیر شکم کیر من تا کونم کمی قمبل بشه و بعد با تف کیرش را خیس کرد و گذاشت در سوراخم .شروع کرد به فشاردادن میلیمتر به میلیمتر وارد شدنش را حس می کردم داغ و کلفت بود.کم کم دردم گرفت ولی آنقدر نبود که غیر قابل تحمل باشه میل به دادن در من بیشتر از احساس درد بود. بعد از چند لحظه تا ته رفته بود تو . تمام سوراخ کونم را پر کرده بود. احساس وجود کیر تو کون اصلا و احساس وجود سایر چیزهای که به خودم فرو کرده بودم قابل مقایسه نبود گرم بود و در عین کلفتی یک جور های هم نرم بود و از همه مهم تر لازم نبود خودم تکانش بدم. شروع کرد به شاک زدن و آرام کیرش راعقب و جلو می کرد دیگه نمی تونستم خودم را کنترل کنم و شروع کردم به ناله کردن . کم کم سرعت رفت وبرگشت کیرش بیشتر شد و من هم زیر دستش مست شده بودم که یکبار حمید خیلی محکم و سریع شروع به شاک زدن کرد معلوم بود که داره ارضاع میشه. دلم میخواست بهش بگم درش بیا و دوباره بکن تا دیرترارضاع شی . یکباره حمید تا اون جا که زور داشت کیرش را فشار داد تو کونم و بعدبی حال اوفتاد روی من چند لحظه بعد بلند شد کیرش را درآورد و رفتخودش را تمییز کنه وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم از زمانی که حمید شلوار منو کشید پایین تا ارضاع شدن بیش تر از هفت هشت دقیقه طول نکشید . باورم نمی شد میشه تویی این زمان کوتاه از حالت دو دوست یا فامیل به یک رابطه فاعل و مفعولی رسید و ارضاع هم شد یاد رابطم با همایون افتادم که شش هفت ماه زور زدیم کاری از پیش نبردیم. حمید برگشت کمی ازش خجالت می کشیدم ولی حمید برگشت گفت کون خیلی باحالی داری تا حالا کجا بودی دوست داشتم کیرش راببینم آخه بی انصاف بدون این که کیرش را حتی به من نشان بده تپاندش نو کونم وفقط وقتی درش آورد یک لحظه دیدمش و لی میدونستم بعد از ارضاع فایده ای نداره و حتی اگر هم قبول کنه فقط یک کیر بیحال را می تونم ببینم . بر خلاف انتظارم حمید دیگه درمورد کون من حرفی نزد و دوباره شروع به درس خوندن کرد و من هم بعد از کمی برگشتم خونه چند روز بعد برخلاف همیشه که حمید تو مدرسه کار به من نداشت سراغم آمد و گفت امروز بعد از ظهر بیا خونه ما. من هم که فقط منتظر یک دعوت بودم آن روز مستقیم رفتم خونه خاله و به مادرم فقط تلفن کردم و گفتم درس دارم و آمدم از حمید سوال کنم بعد از ناهار خاله کار داشت و رفت و من موندم و حمید. من سریع رفتم خودم را تمییز کردم و رفتم تو اتاق حمید دیدم لخت مادر زاد روی تخت دراز کشیده و داره با کیرش بازی میکنه من رفتم کنارش نشستم و حمید دستم را گذاشت رو کیرش من هم از خدا خواست شروع کردم با کیرش و رفتن. کیرش با کیر من و همایون خیلی فرق داشت کلفت و مردانه بود کیرش کاملا سفت نشده بود و با فشار دست تغییر شکل میداد کمی که کیرش رامالیدم سرم راگرفت و آرام هدایت کرد به سمت کیرش من به آرامی کیرش را وارد دهنم کردم نمی تونم احساسم را چطور بیان کنم ولی از آن روز به بعد من عاشق کیر خوردن شدم کیرش را مک می زدم و آرام شکل کردن را با دهنم براش اجرا میکردم حمید هم با موهای سرم بازی میکرد و هر از گاهی دستم را می گرفت می گذاشت روی کیرش که براش همزمان با دست هم کیرش رابمالم هرچه کیرش سفت تر میشد کیف لیسیدنش بیشتر میشد حمید شروع کرد با کونم ور رفتن بعد از چند دقیقه سه تا انگشتش را کرده بودتو کونم و می مالید بلند شدو منو بر گردوند و گوشه تخت نشوند طوری که زانو زده بودم رو زمین و سینه ام روی تخت بود و کیرش را گذاشت در سوراخم دوباره گرمای کیرش را در خودم حس کردم شروع کرد به تکان دادن و مثل دفعه قبل زیاد عجله نداشت بعد از کمی پوزیشن را عوض کرد خودش تاق باز روی تخت خوابید و من را نشاند روی کیرش و با دستاش کمرم راگرفت و با حرکت دستاش به من فهموند که خودم باید تکان بخورم آرام از روی کیرش بلند شدم تا حدی که تقریبا همه کیرش ازکونم بیرون آمده بود و بعد دوباره روی کیرش نشستم این حرکت را پشت سر هم تکرار کردم بعد از مدتی کمرم رامحکم گرفت و من دیگه نتونستم تکان بخورم معلوم بود نمی خواد زود آبش بیا باز هم پوزیشن را عوض کرد این مرتبه مرا تاق باز خواباند و پاهامو بالا داد و کیرش را فرو کرد تو کونم چند لحظه همان طور وایساد و به من نگاه کرد حالت های حمید مثل همایون دوستانه نبود ولی خوب بلد بود چه کنه و برخلاف همایون که یک بار من فاعل بودم یک بار آو ، حمید فقط حالت فاعلی داشت طوری که یک بار برای خالی نبودن عریضه دست به کونش زدن زیاد خوشش نیامد. شروع کرد به شاک زدن هر چند مرتبه یک بار یا کیرش را کامل در میاورد و یا این که به حرکت تو کونم نگاه میداشت آخر سر کیرش را در آورد و منو بر گردوند و این دفعه حتی بالش هم زیرم نذاشت و دوباره فرو کرد تو کونم این با دیگه واینستاد و تند تند شاک میزد و یک باره مثل دفعه پیش روی من ولو شد این شاید چند دقیقه ای به همان حال ماندیم برگشت و محکم ازمن لب گرفت و بلند شد رفت خودش راشست من هم پشت سرش رفتم خودم را شستم برگشتم تو اتاق دیدم لباس هاشو پوشیده و روی تخت دراز کشیده کنارش نشستم با وجود این که می دونستم دیگه از نظر او داستان تمام شده ولی چون خودم حسابی حشری بودم دستم را روی کیرش گذاشتم کیرش حسابی خوابیده بود دست کردم تو شورتش و کیرش را گرفتم کمی مالیدم وقتی دیدم با وجود این که ارضاع شده اعتراضی نمیکند شلوارش را پایین کشیدم و کیرش را نگاه کیرم هر چند با حالت راست شدش قابل مقایسه نبود ولی میل زیادی پیدا کردم که دوباره بخورمش کیرش را به دهان گرفتم و شروع به مکیدنش کردم نمی دانم چقدر این کار راکردم ولی دیدم کم کم کیرش داره بزرگ میشه و آخرسر حسابی راست شد بلند شد دوباره لباس هاش را در آورد و کیرش را گذاشت در کونم و فشار داد سوراخم بسته شده بود ولی حمید انگار حالیش نبود و تقریبا زورکی فروش کرد تو اولش درد داشت ولی بعد از کمی دوباره نرم شد خودم را ول کردم تا او کارش را بکنه وقتی هم حمید خواست پزیشن را عوض کنه گفتم نه همین طور خوبه آرام دراز کشیده بودم و حمید داشت با هیجان کونم می ذاشت و معلوم بود به راحتی بار اول اب نمیآید چون دیگه از در آوردن و بی حرکت وایسادن خبری نبود ولی بااین وجود زمان زیادی شاید در حدود نیم ساعت مشغول بود دیگه آخراش به حالت وحشیانه ای من و میکرد انگار خسته شده بود و از طرفی دلش نمی آمد که بدون ارضاع شدن کار را تمام کنه خلاصه با شدید ترین حرکات ممکن منو کرد وآخر سر آبش آمد وقتی رفتم خودم را بشورم کمی باکیر خودم وررفتم و خیلی سریع ارضاع شدم وقتی برگشتم دیدم لباسش را نپوشیده ولی من دیگه حال نداشتم تازه خیلی وقت هم بود که خاله رفته بود و باید دیگه سروکلش پیدامیشد لباس پوشیدم برگشتم خونه
تا چند روز بعد منتظر بودم که حمید دوباره سراغم بیاد ولی خبری نشد. یک روز زنگ تفریح رفتم جای که اکثرا حمید و دوستاش با هم جمع میشدند و جوری وانمود کرده که اتفاقی از اون جا رد میشم. حمید منو صدا کرد و حال و احوالم را پرسید بعد از کمی احوال پرسی گفت بابک سوال موال نداری – با یک لبخند شیطنت آمیز – من هم گفتم چطور مگه؟ گفت راستش بد جوری دلم برای کونت تنگ شده.گفتم میخواهی امروز بیام خونه شما. گفت به بابا آبجیم با شوهرش دعوا کرده و پاشده آمده خونه ما قهر با وجود دو تا بچه تسخش نمی شه با خیال راحت جلق زد چه برسه به کون کردن. البته بین خودمان باشه به کسی چیزی نگفتم به خاله اینا نگی ها. حالم حسابی گرفته شد. خونه ما هم که اصلا بدرد این کارا نمی خورد.
چند روز بعد خودم پاشدم رفتم خونه خاله اینا. هم سوال داشتم و همین که پیش خودم گفتم شاید مثل اون وقت ها که خونه همایون اینا کسی بود و ما با کیر و کون هم ور می رفتیم، بشه با کیر حمید ور برم. ولی وقتی رفتم اونجا و به وضعیت را دیدم متوجه شدم با اون شلوغ پلوغی اصلا امکانش نیست و اصلا پیشنهادش را هم ندادم. حمید هم هر چند در مورد این که دنبال راه حلی برای حل مشکلامان هست حرف زد ولی اصلا نه دستی به من زد و نه حتی پیشنهادش را داد. کمی در مورد این موضوع با حمید حرف زدم و اخر سر هم دست از پا دراز تر برگشتم خونه.
یک روز توی یکی از مهمانی های فامیلی صحبت درس خواندن بچه ها و هوش وذکاوت و... شد. و خاله ام گفت حمید هر شب تا ساعت دوازه یک درس میخونه و همه درساش عالیه و.... من هم که تجربه این که به دلیل درس نخوندن مامانم دو سه ماه آخر نمی گذاشت برم پیش همایون این بار حسابی درس خوان شده بودم و مامان من هم حسابی از من تعریف کرد. اخر سر هم گفت از وقتی با حمید دوست شه درساش خیلی خوب شده و... تو این گیرو دار دیدم که حمید که هر شب تا دیر وقت درس می خونه و دلیل خوبی برای رفتن پیشش است و از طرفی امتحانات ثلث اول هم نزدیک بود و ..... تو این هیروبیر دیدم حمید به مامانم میگه خاله می خواید قبل از شروع متخانات یک شد شبی بابک بیا خونه ما با هم درس بخونیم. به حمید نگاه کردم از نگاهش معلوم بود آون هم همان فکری را کرده بود که من کرده بودم. خلاصه روزبعد در مورد پیش نهاد حمبد با مامانم حرف زدم ولی مادرم قبول نکرد و کفت حالا فردا نمره های حمید کم می شه مادرش پدرمون را در میاره خودت درس بخون. خلاصه مادرم قبول نکرد روزبعد جریان را به حمید گفتم و چند روز بعد که خاله آمده بود خونه ما به مادرم گفت تا امتحانات شروع نشده بزار بابک بیا با حمید درساشو دوره که که تو امتحانات حمید خودش درس داره واز این حرفا . مادرم به هش بر خورد ولی از طرفی دیده بود که وضع نمراتم خیلی خوب شده و دلش نیامد جلوی منو بگیره و قبول کرد. از خوشحالی تو پوستم نمی گنجیدم فردا همان روز مستقیم از مدرسه رفتم خونه خاله بعد از نهار رفتیم تو اتاق و من سریع پریدم حمید را بغل کردم ولی حمید خیلی جدی گفت حالا وقتش نیست، اول کمی میخوابیم و بعد درس هامون را می خونیم ؛ بعد .... گفتم بعدش که شب میشه و باید بخوابیم حمید بالبخند گفت کی گفته تازه دوزاریم افتاد. رواین حساب اول یه یک ساعتی خوابیدم و بعد تا موقع شام درس خوندیم کله ام داشت سوت میکشید تا اون موقع هیچ وقت حتی شب امتحان هم این قدر درس نخونده بودم. خلاصه شام خوردیم و بعد از شام به حمید گفتم بریم بخوابیم گفت بابا من هر شب تا ساعت دوازده ، دوازده ونیم درس میخونم اگه حالا بخوابدم که تابلوه چشمتان روز بد نبینه اون شب تا ساعت یک درس خوندیم دیگه من که بی خیال شده بودم و داشتم از زور خواب می مردم . آخر سر حمید رضایت داد و گفت بخوابیم. من رفتم پهن شدم تو رختخواب که حمید آمد بیخ گوشم گفت نمی ری خودت را تمییز کنی. من که حسابی خوابم میامد ولی وقتی قیافه حشری حمید را دیدم بی سروصدا رفتم و خودم را آماده کردم حمید چراغ را خاموش کرد و هر دو بی سرو صدا تو رختخواب دراز کشیدیم آرام خودم را کشیدم طرف حمید که دوباره گفت حالا نه . حسابی کلافه شده بودم گفتم چرا. گفت مامان بعضی وقتا میاد و از تو اتاق چیزی بر میداره بزار بخوابه بعد. خاله هم که انگار قصد خوابیدن نداشت. کم کم من خوابم برد که یک مرتبه احساس کردم چیزی زیر پتو داره تکان میخوره دیدم دست حمیده که داره کمی شلوارم را پایین میکشه نمی دونم چقدر بود خوابیده بودم ولی یک مرتبه خواب از سرم پریده بود شلوارم راتا وسط ران هام کشیدم پایین و حمید آرام شروع کرد به دست کشیدن به رانم و بعد از کمی دست منو گرفت و برد زیر پتوی خودش دستم خود به کیرش. کلفت وداغ بود کمی با کیرش بازی کردم خونه حسابی ساکت بود و فقط نور چراغ قرمزی که توی هال روشن بود از شیشه بالای در تو اتاق حمید وجود داشت حمید پاشد و رفت خیلی آرام در اتاق را از داخل قفل کرد دیدم حمید شلوار پاش نیست و من هم سریع شلوارم را در آوردم با اشاره دست به من گفت آرام تر. راست مس گفت توی اون سکوت کوچک ترین صدا میپیچید. حمید آرام نشست تو رختخوابش و دست منو کشید طرف خودش و بعد سرم را هدایت کرد طرف کیرش من هم بدون کمتری آتلاف وقت کیرش را تو دهنم کردم و شروع کردم به مک زدن ولیسیدن با اشاره به من فهماند آرام تر این کار را بکنم ولی من فکر کردم منظورش بی سروصدا تر بود و بعد خیلی آرام بیخ گوشم گفت عجله نکن با صبح وقت داریم آرام میک بزن. من هم خیلی خیلی آرام شروع به خوردن کیرش کردم خیلی حال داد بدون عجله و با آرامش هر چقدر دلم می خواست می تونستم با کیرش بازی کنم کیرش چند به تناوب کمی شل می شد و بعد که مقدارش شل شدن زیاد می شد زیر سر کیرش را کمی محکم تر می مکیدم تا دوباره کیرش سفت شه البته زیاد اونجا را مک نمیزدم چون میدونستم سر سه سوت ارضاع میشه برگشتم و پشتم را کردم طرفش حمید بلند شد تا منو بکنه که با اشاره بهش فهمندم اول وازم کنه اون هم از زیر تختش یک تیوپ ژل درآورد و حسابی انگشتش را به آن آغشته کرد و گذاشت در سوراخم و شروع کرد به مالیدن اول یک انگشت بعد دو تا و اخر سر با سه تا انگشت مرا میشکافد وقتی حسابی شل شد خواست بلند شه که با اشاره بهش فهموندم که کارش را ادامه بده که آرام بیخ گوشم گفت حسابی باز شده من هم گفتم می دونم ولی دوست دارم. بعد از چند دقیقه رضایت دادم سوار شه آرام کیرش را گذاشت در سوراخم و شروع کرد به تو کردن این دفعه تقریبا اصلا درد نداشت خیلی زود کیرش تا ته تو کونم بود و شروع کرد به تکان دادن که من دستش راگرفتم و با کشیدن دستش به او فهماندم که روی من دراز بکشه و هر چند ثانیه یک با کیرش را تکان بده حمید هم بعد از شاید ده پانزده دقیقه خلی آرام ( نسبت به دفعات قبل ) آبش آمد و همان طور مدتی کیرش را تو کونم نگه داشت. اتاق تاریک بود و ساعت دیده نمیشد ولی فکر کنم یک ساعتی باهم ور رفتیم و هر دو خواب آلوده و خسته بودیم . از طرفی امکان این که بریم دستشویی و خودمان را تمییز کنیم هم نبود و همان جا با دستمال کاغذی خودمان را تمییز کردیم. حمید خیلی زود خوابش برد ولی من هنوز ارضاع نشده بودم همین که حمید خوابید یک دست جلق توپ زدم
سلام چند وقتی بود که گرفتار بودم و نتونستم به وبلاگم سری به زنم حالا برگشتم و سعی میکنم به طور منظم خاطراتم را بنویسم

بعد از ماجرای اون شب من و حمید تقریبا به صورت منظم هر ماه یکی دوبار من به بهانه امتحان و درس خوندن شب ها می رفتم خونه خاله با حمید حال می کردم تا این که توی یک مهمونی بین پدر من و پدر حمید و چند نفر دیگه از اعضا فامیل دعو شد و قهر و قهر بازی خانواده ها شروع شد این وسط هم رفت و آمد ما و خانواده خاله اینا قطع شد و دیگه اجازه نداشتم برم خونه خاله. حالم حسابی گرفته شد ولی خوب کاری هم نمی شد کرد. از طرفی امتحانات آخر سال هم شروع شد و من هم که اون سال حسابی درس خون شده بودم حسابی مشغول درس خوندن شدم عملا رابطه خودم با حمید را هم فراموش کردم.البته دوست داشتم که حمید سراغم را بگیره و باز هم باهم حال کنیم ولی پسر انگار نه انگار که 6 -7 ماه کون من گذاشته و اصلا همه چیز یادش رفته بود.
خلاصه امتحان ها را دادیم و یک روز که برای گرفتن کارنامه آخر سال رفتم مدرسه حمید را تو حیاط مدرسه دیدم بعد از کمی حال و احوال گفت بابک چرا دیگه خونه ما نمی آیی من هم گفت خودت که دلیلش را بهتر می دونی حمید آهی کشید و گفت آره دو نفر دیگه دعواشون میشه آون وقت چوبش را ما می خوریم ؛ بعد گفت اگر برنامه جور کنم میای با هم حال کنیم گفتم اگه آبرو ریزی نشه آره. حمید کمی فکر کرد و بعد گفت حالا برنامه خاصی به ذهنم نمی رسه بعدا باهات تماس می گیرم داشتیم از هم جدا می شدیم که برگشت و گفت برای تابستان چه برنامه ای داری گفت برنامه خاصی ندارم گفت کلاس شنایی ، باشگاهی ، کلاس زبانی و... هیچی من هم با خنده گفتم منظورت کلاس کشتی است بعد هم گفتم به برنامه خاصی ندارم . اون هم گفت بعدا باهات تماس می گیرم

چند روزی از حمید خبری نشد تا این که روز تماس گرفت که فردا بریم کوه من گفتم کوه چرا گفت تو کاریت نباشه خودت را آماده کن فردا صبح برنامه داریم من گفتم تو کوه خطر داره و از این حرفا که حمید کفت آونش با من فردا می ریم کوه اگر دیدی ناجوره کاری نمی کنیم. بعد از تلفن حمید رفتم سراغ مامانم تا اجازه از او اجازه بگیرم با حمید برم کوه اولش مادرم می گفت اگه پدرت بفهمه عصبانی می شه بعد از کلی خواهش و تمنا راضی شد که من برم ولی درد سره دیگه ای درست شد برادر کوچکم گفت من هم باید با شما بیام خلاصه با هزار دوز و کلک اون را هم از سر خودم واز کردم و برنامه کوه رفتن با حمید را برای فردا ردیف کردم
اون شب تا صبح ذوق داشتم که فردا چه خواهد شد آخه تا اون موقع فقط تو خونه اون هم تو اتاق حمید با هم ور رفته بودیم
صبح روز بعد کله سحر بیدار شدم و آماده کوه رفتن شدم قبلش هم رفتم حسابی خودم را تمییز کردم. توی میدون نزدیک خونه ما با حمید قرار گذاشته بودم وقتی رفتم دیدم حمید منتظر منه و بعد سریع یک سوار یک ماشین شدیم و رفتیم طرف کوه نزدیک شهرمان ( من تهرانی نیستم ) تو تاکسی هر دو جلو نشسته بودیم با وجود این که بار ها حمید بدنش به من خورده بود ولی اون حالتی که من و حمید تو تاکسی کنار هم نشسته بودیم برای من خیلی باحال بود و منو حسابی حشری کرده بود وقتی رسیدم پایی دامنه کوه دیدم عجب خر توخری است از هر طرف آدم بود که میامد و میرفت به حمید گفتم تو این شلوغی نمیشه گوزید چه برسه به ... . حمید هم معلوم بود که از آن شرایط یکه خورده و گفت که هیچ وقت این جا این قدر شلوغ نبوده. هر دو مانده بودیم که چه کنیم. که حمید برگشت و گفت بابک مغازه بابا امروز تعطیله می خوای بریم اون جا ولی من گفتم که بلاخره یکی از همسایه ها هست و فردا به بابات میگه و گندش در میاد. نمی دانستیم چه کنیم حمید گفت تا اینجا آمدیم بیا بریم با کوه نمی شه که زود برگردیم خونه
راه افتادیم و بلاجبار تا جایی که همه بالا می رفتن بالا رفتیم و حسابی از نفس افتادیم کمی از مسیر اصلی کنار کشیدم و نشستیم تا نفسی تازه کنیم حمید حسابی شاکی بود که بعد از این همه مدت آمدیم کاری بکنیم و این طور گیر کردیم ناگاه چشمم به حفره ای در دامنه مقابل افتاد که البته فاصله هوایی زیادی با مسیر اصلی نداشت ولی برای رسیدن به آن اول باید از دره تند پایین رفت و بعد با آویزان شدن از سنگ ها خود را بالا کشید و به آن رسید رو این حساب عملا هیچ کس خلی به آن سمت نمی رفت برگشتم با اشاره به آن حفره به حمید گفتم بریم اون جا که حمید گفت مگه کس خلیم ولی سریع دوزاریش افتاد و گفت می تونی بری بالا گفتم سعی خودمان را میکنیم هر دو با هیجان راه افتادیم وقتی اون بالا رسیدیم دیدم جای جالبی است یک گوشه آن تقریبا از هیچ جای دید نداشت و از طرفی اگر کسی از پایین میامد بالا ما به راحتی متوجه میشدیم. خلاصه تا رسیدیم بالا بدون آن که یک لحظه هم وقت تلف کنیم و وایستم نفسی تازه کنیم حمید شلوارش را کشید پایین و من سریع کیرش را به دهن گرفتم و شروع به خوردن کیرش کردم کیرش حسابی راست شده بود و داغ بود کمی هم عرق کرده بود و بودی باحالی داشت کمی که کیرش را خوردم گفت بابا ول کن من آنقدر حشری شده ام که اگر دو تا میک دیگه بزنی آبم آمده بر گرد بکنمت من هم سریع شلوارم را تا روی زانو پایین آوردم و برگشتم و کونم را قمبل کردم ولی دیدم حمید هنوز با کاندومی که آورده در حال ور رفتن است که من برگشتم به روشی که تو عکس سکسی که تو مدرسه دست یکی از بچه ها دیده بودم کاندوم را گذاشتم تو دهنم و با کمک لب ودهن کشیدم روی کیرش و دو باره برگشتم حمید هم کمی ژل در سوراخم مالید و کیرش را گذاشت در سوراخم . کیرش مثل دفعه های قبل نبود از کاندومش زیاد خوشم نیامد . کمی فشار داد ولی کیرش تو نرفت. سوراخ کونم اصلا باز نبود حمید هم شروع کرد به زوردادن که کمکم داشت دردم میگرفت که به حمید گفتم این طور نمیشه کمی با انگشت باهاش بازی کن تا باز شه حمید شاکی شد وگفت بابا وقت نداریم حالا یکی میاد و گندش در میاد زود تر کارمون را بکنیم و بریم گفتم زورکی که نمی شه خلاصه راضی شد و شروع کرد با سوراخم ور رفتن به شکم روی صخره جلوی خوابیده بودم و او با سوراخم ور می رفت با وجود این که دلم میخواست زود ترسوراخم باز شه ولی آنچنان از شرایط موجود هول شده بودم که سوراخم نه تنها باز نشد بلکه حسابی سفت شد حمید هم متوجه موضوع شد و مرا برگرداند و گفت کمی صبر کنیم هر دو هول شدیم اگه شد می کنیم وگرنه بیخیال نشست کنارم کمی با هم حرف زدیم و من همش چشم به کیرحمید بودکه دیدم برای اولین بار حمید به کیرمن دست زد و شروع کرد به مالیدن آن حسابی کیرم راست شد گفت بابک تو دوست ندارد کون من بزاری گفتم چرا ولی گفتم شاید تو دوست نداشته باشی گفت چرا دوست دارم ولی بیشتر دوست دارم کون بکنم گفت می خوای حالا تو کون من بزاری گفت چرا که نه از تو کولش یک کاندوم در آورد وبه همان سبکی که من کاندوم را روی کیرش کشیدم کاندوم را روی کیر من کشید و چند تا مک هم به کیرم زد و برگشت خودش کمی ژل به سوراخ مالید و گفت به کن کونش عضلانی و سفت بود و کمی هم موداشت دستهام را گذاشتم روی باسنش و کمی باسنش را مالیدم به کیرم را گذاشتم در سوراخش وکمی فشار دادم آرام کیرم وارد کونش شد و با هر فشارکمی دیگه از کیرم واردش می شه کونش اصلا شبیه کون کتایون نبود سفت و محکم بود وقتی کمی پاهاش را جابه جا کرد عضلا های باسنش فشار باحالی به کیرم وارد کرد به آرامی شروع کردم به عقب وجلو کردن کیرم . کم کم سرعت شاک زدنم زیاد شد که حمید گفت قبل از این که آبت بیاد برگرد من هم کون تو بزارم من هم کیر را در آوردم حسابی راست شده بود شروع کردم به مالیدن کیر خودم که حمید مرا برگرداند و شروع کرد به مالیدن سوراخم با انگشت . سوراخم حسابی باز شده بود و مالیدن هم زمان کیرم و سوراخم حسابی سر حالم آورده بود که حمید بلند شود و کیرش را گذاشت در سوراخم با کمی فشار کیرش تا ته رفت تو شروع کرد به شاک زدن و هر چند لحظه یک بار با کیر من هم ور می رفت . دیدم که سرعت شاک زدنش داره زیاد میشه که گفتم بزار من بکنم که حمید اصلا جواب نداد دانستم که حالا آنقدر حشری شده که اصلا گوشش به این حرف ها بدهکار نیست ولی با این وجود هنوز باکیرم ورمی رفت حرکت تند حمید روی کیرم تکان های شهوت انگیز کیرش توی کون من و حالت التهاب قبل از ارضاع حمید آنچنان شهوت انگیز بود که تقریبا هم زمان با حمید من هم ارضاع شد و هر دو بی حال افتادیم روی یک سنگ بعد از کمی شروع کردیم به جمع جور کردن خودمان به حمید گفتم دیگه برگردیم اون هم که معلوم بود حال نداره گفت آره کم کم داره دیر می شه وقتی داشتیم از آون حفره پایین میامدیم من گفتم انگار بعد از درس خوان شدن باید کوه نورد هم بشم که حمید باخنده گفت نه بابا خیلی کار خرکی کردیم ولی خوب هر دو حشری بودیم وعقلمان کار نمی کرد حالا شانس آوردیم که کسی ندید والا خیلی خیط میشد و قرار گذاشتیم دیگه از این خریت ها نکنیم وقتی رسیدیم روی مسیر اصلی مردی تقریبا 50 -60 ساله ما را بربر نگاه میکرد هر دو فهمیدیم که انگار یکی فهمیده که پیرمرده گفت جا قحطه که این جا کون هم میزارید حال ازما که گذاشته اگه کس دیگه بود تا کون جفتتان نمی ذاشت ولتون نمی کرد. ما که هر دو ریده بودیم به خودمون سریع دم مون را گذاشتیم رو کولمون و در رفتیم
بعد از ماجرای اون روز حسابی ترسیده بودم. اون ماجرا می تونست به راحتی آبرو وحیثیت هر دو ما را ببره. بعد از آن روز حمید چند بار با من تماس گرفت که مثلا بریم فلان جا و یا بهمان جا و با هم حال کنیم ولی هر بار من بهانه ای می آوردم و برنامه را به هم می زدم.حمید زده بود سیم آخر و هر جا مزخرفی را پیشنهاد می کرد و من با وجود این که دلم می خواست که با حمید باشم ولی جرات کون دادن هر جای نداشتم.
تا این که یک روز رفت بودم خانه یکی از اقوام و من هم عصر با پسرشان شاهین رفتم به پارک نزدیک محلشان. شاهین پسر خوبی بود و هر چند زیاد درمورد مسائل سکس حرف می زد ولی معلوم بود که زیاد تو باغ نیست. یک مرتبه شاهین گفت اونجا را نگاه کن اون پسر کونی است. پسربچه ای هم سن و سال خودمان بود شاید یکی دو سال کوچک تر. ازش پرسیدم چطور مگه. گفت چند وقت پیش تو خرابه محل در حالی که یک قاسم – ظاهرا لات محلشون بود – درش گذاشته بود دیدنش. پرسیدم یعنی کرده بودش.گفت نمی دانم ولی به هر حال تش باد میده.بیچاره پسره با وجود این که با پدر یا برادر یا چه می دانم یکی از بزرگتر هاش بود همه داشتن نگاه اش می کردن و پسر معلوم بود از نگاه دیگر شدیدا در عذاب بود. دیگه حواسم به حرف های شاهین نبود. پیش خودم داشتم فکر میکردم اگه یک مرتبه من را با حمید ببینند چه می شه، حتما بعدش در بهترین حالت دچار وضعیتی مشابه این پسر میشم وحمید هم حداکثر مقامی مانند قاسم پیدا میکرد. دیگه تصمیم گرفتم تحت هیچ شرایطی در وضعیتی که خطر داشته باشه کون ندم.پیش خودم گفتم این بیچاره که معلوم نیست واقعا کون داده یا نه و یا اصلا به کون دادن علاقه داره ویا این که قاسم زورکی می خواسته ترتیبش رابده به این حال روز افتاده؛ حالا اگر من گیر بیفتم چی می شه.
خلاصه تا چند وقت بعد حمید همان طور جا های مختلف را به من پیشنهاد میکرد و حواب رد میشنید تا این که یک روز گفت خانه یکی از دوستانش خالی است و ما می تونیم بریم اون جا ازش پرسیدم که خانه خالی خالی است یا این که دوستش هم هست که حمید با کمی من و من گفت خانه خالی است و کلیدش دست من است اولش شک کردم ولی از طرفی مدت ها بود باحمید رابطه داشتم و بهش اطمینان داشتم و قرارشد روز بعد بریم خونه رفیق حمید.
فرداش با هم قرارگذاشتیم و رفتم به سمت خونه دوست حمید. بعد از مدت ها بلاخره یک جای مناسب پیداکرده بودیم و هر دو سر کیف بودیم تو را از حمید پرسیدم امروز می زاره کونش بزارم و ارضاع بشم و حمید هم گفت امروز تا غروب خونه در اختیار ما است و وقت کافی برای همه کار داریم. خلاصه رسیدم به خونه مورد نظر و حمید در را واز کرد و رفتیم توو حمید در را از تو قفل کرد و پشت در را انداخت وهر دو تو همان سالن اصلی خانه لخت شدیم اولین با ر بود که بعد از این همه مدت هر دو لخت مادرزاد شده بودیم از دیدن هیکل حمید لذت بردم هیکل حمید خیلی موزون و قشنگ بود جهار شانه و عضلانی و بدن چربی اضافه. کیرش راست شده بود البته نه زیاد کیرش را تو دستم گرفتم و کمی فشار دادم و بعد بی معطلی شروع کردم به لیسیدن کیرش. حمید گفت با این جا و منو به سمت یکی از مبل ها برد و خودش روی ان پهن شد و پاهاش را از هم باز کرد و منو بین پاهاش نشوند و من دو باره شروع کردم به خوردن کیرش. بعد از کمی حمید گفت برگرد و مرا انداخت روی مبل به صورتی که زانو هام روی نشیمن مبل بود و سینم روی پشتی مبل منتظر بودم که کیرش را بزاره در سوراخم ولی انگار عجله ای نداشت و کمی ژل به در سوراخ کونم مالید و شروع کرد به مالیدن سوراخم. کمی بعد اول یک انگشت را وارد سوراخم کرد و بعد دو انگشت و اخر سر سه انگشتش را وارد کونم کرد و با حرکتی که به انگشتاتش می داد منو حالی به حالی میکرد. بعد یک کاندوم در آورد و به من داد و گفت بکش سر کیرم من هم با دهن کاندوم را روی کیرش کشیدم و بعد برگشتم و حمید کیرش را گذاشت در سوراخم و با کمی فشار کیرش تا ته وارد کونم شد. بدون کوچک ترین درد و یاکلنجار رفتنی. چند دقیقه بدون هیچ عجله ای خیلی آرام کیرش را می کرد تو و در می آورد بعد هم کاندوم را از کیرش در آورد و دوباره روی مبل پهن شد منو بین پاهاش نشوند و منو هم شروع کردم به خوردن کیرش حمید به من گفت آرام تر عجله نکن وقت زیاده. کمی که کیرش را خوردم دستش را دراز کردو روی باسنم کشید و با کپل هام بازی میکرد ولی دستش به راحتی به سوراخم نمی رسید با کمی کج و کوله کردن پوزیشن خودش به هر زوری بود دستش را به سوراخم رساند و شروع کرد به ور رفتن با سوراخم حسابی حشری شده بودم و با وجود این که حمید گفت بود آرام کیرش را بخورم عملا داشتم کیرش را گاز میگرفتم حمید هم هی تند تند به سوراخم ژل می مالید و انگشت ها ش را تو سوراخم می کرد حمید دستش را از سوراخم در آورد و بازهم گفت آرام تر بابا چرا عجله داری و دستش را گذاشت روی سرم یکباره احساس کردم یک کیر داغ در سوراخم است . ورود یک کیر داغ و کلفت را در خودم احساس کردم و با وجود این که سوراخم حسابی باز بود ولی بازهم کیر به راحتی وارد کونم نمی شد برگشتم دیدم رضا یکی از دوستان حمید لخت مادر زاد پشتم وایساده و داره کونم میازاره خواستم پاشم که حمید گفت دیگه اذیت نکن کیرش رفته تو رضا هم دوست منه و پسر خوبیه. من هم در مقابل عمل انجام گرفته قرار داشتم. اگر راضی هم نبودم هر دو آن قدر حشری بودن که زورکی هم شده کونم می ذاشتن از طرفی داغی و کلفتی کیر رضا هم بی اثر نبود.
آرام برگشتم به حالت اول و رضا شروع کرد به عقب و جلو کردن کیرش. با وجود این که کیرش را ندیده بودم ولی معلوم بود از کیر حمید باید خیلی بزرگ تر باشه. بعد از چند لحظه حمید گفت بیا تو بشین من بکنم حمید و رضا جاشون را باهم عوض کردن از دیدن کیر رضا وحشت کردم یک چیزی بود تو مایع های بادمجان کلفت ویه غور. اصلا باورم نمیشد که اون کیر به آن کلفتی تو کونم جا شده بود. حمید سوار کار شد و شروع کرد به شاک زدن و من هم آرام و با ترس و تعجب با کیر رضا بازی میکردم. تا این که حمید کارش تمام شد و بی حال افتاد روی یک مبل و رضا پاشد و منو برگردون کیرش را گذاشت در سوراخم با وجود این که همین چند لحظه پیشش کیر حمید از کونم در آمده بود ولی کیرش آنقدر کلفت بود که باز هم به راحتی تو نمی رفت و عملا با فشار کیرش را وارد کونم کرد و بعد شروع کرد به تکان دادن اولش آرام بود ولی بعد از کمی به تدریج سرعتش بیشتر شد. دیگه نمی تونستم خودم را کنترل کنم از درد و شهوت به ناله افتادم اولش با صدا آرام ولی بعد از کمی دیگه عملا داد میزدم.لامذهب رضا هم ارضاع نمی شد – البته بعدا فهمیدم از اسپری های بیحس کننده استفاده کرده – دیگه داشتم بی هوش می شدم که تو این هیرو بیر دیدم حمید بالای سرم ایستاده و کیرش را آورده جلو نزدیک دهنم. معلوم بود از دیدن این صحنه ها دوباره تحریک شده من هم کیرش را گرفتم تو دستم ولی اصلا نمی تونستم به دهن بگیرم . رضا منو از روی مبل بلند کرد و روی زمین انداخت و دوباره شروع کرد به شاک زدن خلاصه بعد از چند بار تغییر پزیشن اخر سر منو انداخت روی دسته مبل – مبل های بزرگ و باحالی داشتن – و با شدید ترین حالت ممکن شروع کرد به شاک زدن و یکباره وایساد و کیرش را در آورد و کاندومش را درآورد و آب کیرش را ریخت روی کپلم.
برگشتم کیرش را نگاه کردم با وجود این که کم کم داشت شل می شد ولی واقعا عظمتی بود کیرش را گرفتم تو دستم و آرام فشارش می دادم و باهاش بازی می کردم که حمید کیرش را گذاشت در سوراخ کونم. کیر رضا انقدر کلفت بود که حسابی سوراخم را باز کرده بود و کیر حمید بودن هیچ مشکلی رفت تو عملا زیاد حسش نمی کردم. دیگه سوراخم سر شده بود حمید هم با شدت و هیجان شروع کرد به شاک زدن و همان پزیشن های رضا را تکرار می کرد. یک بار منو روی مبل می خوابوند و پا هام را بالا میگرفت و یک بار روی زمین درازم می کرد و یک بار سر پا می ذاشت کونم و.... حسابی کف کرده بودم طوری که دیگه حال این همه تغییر پوزیشن را نداشتم و روی مبل ولو شدم و گفتم من دیگه حال ندارم همین طور بکن. حمید هم تو همان پوزیشن انقدر شاک زد تا آبش آمد و اون هم به تقلید از رضا ابش را ریخت روی کپلم.
هر دو بی حال افتادیم روی مبل و تازه متوجه شدم که رضا نیست. کمی نگران شدم ولی دیدم رضا با یک سینی چای و ... آمد همان طور لخت مادر زاد نشستیم و کمی چای بیسکویت و .. خوردیم رضا هم هی پشت سر هم می گفت عجب کونی داری این همه مدت کجا بودی و خیلی حال داد و.... کمی بعد گفتم برم خودم را تمییز کنم که رضا گفت می ری حموم گفتم نه نمی خواد بعدا می رم خونه معلومه ضایع می شه گفت کمی دیر تر می ری. خلاصه من راضی شدم و پاشدم برم حمام که دیدم رضا هم گفت من هم باهات میام گفتم دیگه بسه دیر میشه ولی خلاصه آنقدر گیر داد که باهم رفتیم تو حمام. کمی خودمون را شستیم ولی ناگفته معلوم بود که رضا قصد استحمام نداشت و هی با کون وکپل من ور می رفت و دوباره کیرش راست شد واقعا کیر وحشتناکی داشت با وجود این که من خیلی از کیر خوشم میامد ولی از کیر رضا بیشتر می ترسیدم. شروع کردم کیرش را ساک زدن که شاید بی خیال کردن بشه. بعد از چند دقیقه گفت برگرد کونت بزارم گفتم رضا بی خیال شو یک بار کردی دیگه بسه اگه می خوای آبت بیا برات ساک می زنم ولی رضا دو باره گیر داده بود گفتم بابا بااین کیر کلفتی که توداری کیرت به این راحتی ها تو نمی ره. خلاصه هر چه گفتم دیدم گوشش بده کار نیست گفتم حداقل اول سوراخم را باز کن بعد کونم بزار رضا هم شروع کرد به مالیدن سوراخم ولی خیلی خشن این کار را می کرد و هنوز چیزی نشده بود سه انگشتش را کرده بود تو کونم و بعدهم بی هوا کیرش را گذاشت در سوراخم وکیرش را فشار داد. دود از کله ام در آمد کونم داشت اتش می گرفت و رضا هم حسابی حشری شده بود و اصلا حواسش نبود. خودم را عقب کشیدم کیرش را از کونم در آوردم گفتم کله خر جرم دادی چه خبر است آرام تر دوباره گفتم نمی دم ولی باز هم رضا ول کن نبود وباز راضی شدم وکونم را کردم طرفش اول کمی دوباره با سوراخم ور رفت دوباره کیرش را گذاشت در سوراخم و این با کمی آرام تر کیرش را کرد تو ولی باز هم دود از کله ام در امد به هش گفتم چند لحظه کیرش را تکان نده این بار رضا حرف گوش کن تر شده بود انگار می ترسید دوباره در رم و مجبور بشه همه این کار ها را دوباره انجام بده دیدم دستش را آورد جلو شروع کرد به مالیدن کیرم دیدم برخلاف همیشه که حداقل کیرم باکرده بود این با حسابی تعطیل است. کم کم سوزش سوراخم کم شد و با وجود مالیده شدن کیرم حالی به حالی شدم خودم کمی کونم را تکان دادم و به رضا گفتم تو تکان نخور خودم تکان می خورم اولش کیرش به سختی تو کونم جا به جا میشد ولی کم کم سوراخم باز شد و به رضا گفتم خودش شروع کنه. کمی که گذشت دیگه کیرش راحت میامد و می رفت دوش را باز کردیم و زیر دوش مشغول شدیم رضا هم هر چند وقت یک بار کیرم را می مالید و حسابی سر کیف آمده بودم . کم کم حرکت ها تند تر شد و من هم حسابی حشری شدم رضا ارضاع شد و آبش آمد و این بار آبش را تو کونم ریخت گرمی آبش را تو کونم حس کردم و من هم که داشتم کیرم را می مالیدم تقریبا چند لحظه بعد ارضاع شدم.
خودمون را شستیم و آمدیم بیرون از حمید خبری نبود و یاداشت گذاشته بود من هم لباسم را پوشیدم و رفتم خونه وقتی رسیدم خونه حسابی دیر شده بود ولی خوش بختانه تونستم از سوالات مادرم در برم
روز بعد با حمید تماس گرفتم و قرار شد نزدیک آموزشگاهی که حمید برای آمادگی کنکور اونجا میرفت همدیگر را ببینیم. وقتی حمید را دیدم اولین سوالم این بود تو گفته بودی خونه رضا اینا خالیه و چرا به من دروغ گفتی اولش گفت به من گفت که خودش خونه نیست ولی وقتی اصرار کردم گفت که هرجا که من گفتم تو که قبول نمی کردی خونه ما و شما هم که نمی شد آخر سر مجبور شدم به رضا بگم و اون هم شرط گذاشت که خودش هم باید بکنه. سرم سوت کشید گفتم حمید تو این موضوع را به چند نفر دیگه گفتی تا بلاخره رضا را پیداکردی. حمید هول شد گفت من به کس دیگه ای نگفتم تازه اگر هم می خواستم بگم اسم تو را که نمی آوردم. از پرسیدم چرا صبر نکردی با هم برگردیم و منو با رضا تنها گذاشتی. حمید گفت دیدم کار شما خیلی طول کشید و من هم درس داشتم مجبور شدم برم . گفتم من را هم با رضا تنها گذاشتی. حمید گفت مگه می خواست چه کارت کنه دیگه بیش تر کردنت که نبود. گفتم اگر به رضا کون نمی دادم که تا فردا منو اون جا نگه می داشت. گفت خوب تو که بهش دادی. از طرز فکرحمید داشت سر سوت می کشید حسابی قاطی کرده بودم. احساس می کردم پشت سر من همان حرف های که در مورد رابطه قاسم و داستانی که چند وقت پیش شنیده بود م در جریان است. خیلی ناراحت شده بودم. و با دل خوری از حمید جدا شدم حمید هم که حواسش به شروع کلاس بعدش بود اصلا عین خیالش هم نمی آمد.
چند روز بعد برای ثبت نام سال جدید رفتم مدرسه که مدارک مورد نیاز را به دفتر مدرسه بدم که رضا و چند نفر از دوستاش را تو حیات دیدم رضا از دور به من سلامی کرد و من هم جوابش را دادم. ولی اصلا احساس خوبی نداشتم احساس می کردم که جریان جند روز پیش را برای دوستاش تعریف کرده است. البته شاید هم چون دیده بودم حمید بدون اطلاع من این موضوع را به رضا گفته بد بین شده بودم ولی در کل احساس بدی داشتم وبه خودم عهد کردم که دیگه با حمید و رضا ارتباطی نداشته باشم.
چند روز بعد حمید دوباره تلفن زد که خانه رضا اینا خالیه و بعد از ظهر بیا بریم اون جا که گفتم حمید دیگه دور من را خط بکش من هیج رابطه با تو ندارم. اولش فکر کرد شوخی می کنم و بعد که فهمید موضوع جدی است ولی دلیلش را پرسید و گفتم من به تو اطمینان ندارم نمی دانم به چند نفر دیگه هم موضوع را گفتی و اصلا رابطه با تو بی معنی است و تو این مدت تو حتی نذاشتی که یک با من کامل کونت بزارم و ارضاع به شم. گفت بابا تو که خودت از دادن خوشت میامد حالا اگر مشکلت اینه باشه همین امروز بهت می دم ولی من قبول نکردم
حمید عصبانی شد و گفت دیگه چه مرگته اول که هر جا گفتم یک ایرادی گرفتی و نیامدی. حالا که یک جای پیدا کردم با زهم بهانه می گیری حالا رضا هم تورا بکنه مگه چی میشه تو که خودت دوست داری. اصلا اگه تا حالا هم به کسی نگفتم به همه می گم که من تو را کردم و تو کونی هستی . خسته شدم برای هر بار کون کردن باید کلی ناز بکشم اصلا می گن بچه کونی ها اخلاقشون گه. به جهنم که نمی آی واز این حرفا. حسابی ناراحت شدم نمی دونستم چه بکنم. وقتی حمید تلفن را قطع کرد به گه خوردن افتادم. پیش خودم فکر می کردم که حمید به همه میگه و ...... تلفن را برداشتم که به حمید زنگ بزنم و بگم امروز میام ولی باباش تلفن را برداشت از ترس تلفن را قطع کردم. تا چند روز مضطرب بودم. این هم زمان با اول مهر بود تو مدرسه همش سعی می کردم سر راه حمید و رضا و دوستاشون قرار نگیرم و هر کی به من نگاه می کرد فکرمی کردم که می دونه که من کون دادم
بعد از چند روز کم کم احساس کردم که اونجوری ها هم که فکر می کنم نیست و کم کم برگشت به حالت سابق تا این که یک روز یک مرتبه رضا سر راهم سبز شد و بعد از کمی سلام احوال پرسی گفت دیگه نیامدی خونه ما من هم بهانه آوردم که کلاس ها شروع شده و درس دارم رضا گفت حمید گفته که چی شده حالا با حمید دعوا ت شده من که با تو مشکلی ندارم. گفتم نه دیگه اصلا نمی خوام بدم تازه حمید هم که این همه باهاش راه اومدم آخر سر تهدیدم کرد که آبروم می بره. خندید گفت نه بابا حمید خودش هم جرئت نداره به کسی بگه از اون نظر نترس به من هم که گفته با هم شش- هفت ساله رفیقه. گفتم به هر حال دیگه اصلا نمیخواهم به این موضوع هم فکر کنم. رضا گفت چرا تو که از دادن خوشت میاد. گفتم این را هم حمید گفته. گفت لازم نیست که حمید بگه من خودم دیدم. خلاصه من قبول نکردم واخر سر رضا گفت هر وقت دوست داشتی بدون خجالتی بیا پیش من خیالت هم راحت که من نه به کسی میگم و نه قصد اذیت کردنت را دارم اگه دوست داشتی بیا. رفتارش دوستانه بود و احساس ترسی را که رفتار حمید به وجود آورده بود از بین برد ولی با این وجود من دیگه حتی هوس دادن را هم نکردم آنقدر از این پیش آمد ترسیده بودم و ناراحت شده بودم که فکر تکرارش هم مرا می ترساند.
اون سال حمید و رضا کنکور داشتند و همان سال هر دو دانشگاه قبول شدند و به خاطر دعوا خانواده ها عملا تا حالا کل شاید ده دوازه مرتبه بیشتر حمید را اون هم در مراسم ها عروسی و عزا ندیده باشم و عملا ارتباطمان با هم قطع شد و اون موضوع تبدیل به یک خاطره در دوران کودکی تبدیل شد.
اون سال – یعنی سال دوم دبیرستان – عملا بودن هیچ فعالیت جنسی خاصی – البته بغیر از خود ارضاعی – گذشت و من فقط درس هام را می خوندم و جز بچه درس خون هاس مدرسه شدم به طوری که بین چهار تا کلاس سال دومی بالا ترین معدل را آوردم.
سال بعد هم یعنی سال سوم هم وضعیت مشابه سال قبل داشت تا این که در اواسط سال دانش آموزی به کلاس ما آمد. از شهرستان دیگه بود و با وجود این که زیاد درس خوان نبود و اصولا هیچ مشخصه خاصی نداشته من به او علاقه مند شدم – البته نه از نظر جنسی – و با او طرح دوستی ریختم به از مدت کوتاه دوستان خوبی شدیم – البته هنوز هم با هم دوستیم و با هم ارتباط داریم - راستی نگفتم اسم این دوستم آرش بود. آرش شکل جدیدی از مسائل جنسی را به من یاد داد تا اون موقع با وجود این که در مدرسه ما همه از کس کردن و رابطه با دخترا زیاد حرف می زدن ولی حقیقتا کسی دوست دختر و یا رابطه جنسی واقعی با جنش مونث نداشت و فوق بالاش تا اون جا که من دیده بودم و یا شنیده بودم بعضی از بچه ها دوست دختر داشتن و حداکثر به هم نامه می دادن و از این بچه بازی ها. ولی آرش خیلی راحت گفت که من تا حالا چندین بار کس کردم. اولش فکر کردم سرکارک گذاشته ولی بعد وقتی گفت که اگه تو هم می خوای می تونی بیا بریم با هم بکنم. گفتم یعنی تو می خوای بزاری من ترتیب دوست دخترت را بدم . گفت دوست دختر کجا بود کدام دختری حاضر با آدم دوست شه و به آدم کس هم بده تازه اگه اهلش باشه یا انتظار داره بگیرش و یا باید داروندارت را خرج کنی و کلی وقت صرف راضی کردنش کنی. گفتم پس چکار می کنی. گفت جنده پیدا می کنیم راحت پول میدی و کست رامی کنی. گفتم آخه اولا جنده از کجا گیر میاری که حاضر باشه به تو بده و تازه جنده ها هزار تا درد ومرض دارند گفت اولا که یکی از همسایه ها یک جنده سراغ داره که هر وقت بخوای پا میشه میاد خونشون و درثانی خرج درد و مرضش هم یک کاندوم است. اولش کمی تردید داشتم ولی از طرفی اشتیاق این تجربه و ترس کم اوردن جلوی آرش قبول کردم. آرش هم گفت راستی همین حالا بهت بگم اگه بخوایم کس بکنیم باید سهم همسایه من رو هم ما حساب کنیم. قبول کردم و قرار شد پس فردا با آرش بریم خونه همسایه آرش اینا – پسر به نام کامران و یا کامیار و... بود که کامی صداش می کرد – رفتیم تو و کامی گفت فرشته – منظورش همان جنده مورد نظر بود گفته کمی دیرتر میاد و اونها( آرش و کامی ) هم برای این که حوصله شون سر نره شروع کردن از کس کردن هاشون تعریف کردن ولی من انچان کپ کرده بودم که لام تا کام حرف نمی زدم تا این که زنگ در به صدا در آمد و کامی رفت و بعد از چند لحطه با یک زن برگشت. زنی میان سال بود با یک آرایش تند که معلوم بود با عجله انجام شده – شاید همین پشت در خونه قبل از زنگ زدن – نمی شد گفت زیبا بود و اندام خوبی داشت و اصولا بجز آرایشش فرق خاصی با سایر زن ها نداشت . با چنان ولعی نگاه می کردم که آرش گفت نترس بابا تو هم می کنی ش. به خودم آمده گفتم بابا این هم مثل بقیه آدم ها مگه کونی ها شکل خاصی دارند جنده ها هم همین طوراند. آرش و کامی کمی با فرشته شوخی کردن و بعد آرش با فرشته رفت تو اتاق و من و کامی تو هال منتظر نشستیم نا نوبت ما بشه. کامی هی باکیرش ور می رفت. بعد از ده دوازه دقیقه آرش بیرون آمد و کامی رفت تو. انگار آرش متوجه وضع من شده بود و گفت ناراخت نباش همه باره اول هول می کنند ولی فرشته خودش وارده کمکت میکنه.
نوبت من شده بود رفتم تو اتاق و در را پشت سرم بستم فرشته روی تخت نشسته بود ناخوداگاه هیکلاش را با کتایون مقایسه کردم. اندامش به ان تروتازگی نبود ولی سینه های بزرگی داشت و اصلا با سینه های کتایون قابل مقایسه نبود شروع کردم به درآوردن لباس هام ولی کیرم حسابی تعطیل بود فرشته خندید گفت بار اولته. بعد دستی به کیرم کشید و گفت تا حالا کس دیدی و بعد پاهاشو باز کرد و دستم را گرفت گذاشت رو کسش و من هم شروع به ما لیدنش کردم کی بعد کم کم کیرم روش باز شد و راست شد و فرشته گفت حالا کیرت را بزار در کسم و بکن توش گفتم نمی خوای بیشتر برات به مالم خندید و گفت بابا کست را بکن چکار به من داری من هم مثل یک بچه حرف گوش کن کیرم را کردم تو کسش و شروع کردم به شاک زدن فرشته هم بعد از کم شروع کرد به آه و ناله کردن که البته شدیدا تابلو بود که مصنوعی است و جملات تحریک کننده گفتن که مثلا منو بکن. آه مرد م و .... که به جای این که منو تحریک کنه بیشتر اعصابم را خراب می کرد و گفتم فرشته خانم اصلا لازم نیست موزیک متن پخش کنید که فرشته هم حسابی جا خورد و ساکت شد من هم خیلی زود تر از اونی که بفهم چه کردم ارضاع شدم یعنی واقعا از جریان ان کس کردن که اولین کس کردن من بود عملا هیچ چیز خاصی یادم نیست و بر خلاف بقیه که درمورد اولین کس کردنشان هزار تا داستان میگن من صادقانه می گم که انقدر جریان برای تند و نامفهم گذشت که شاید به اندازه یک جلق زدن هم لذت نبردم.
البته بعد از اون تاریخ هم بازهم ما سه نفر فرشته خانم را ملاقات کردیم و دفعه های بعد وضع بهتر بود و عملا قسمت عمده ای از نیاز جنسی ما را برآورده می کرد و دیگه زیاد لازم نبود خود ارضاعی کنیم ولی دو مشکل اساس داشتیم اول ازهمه مسئله مالی بود که پول تو جیبی ما کفاف کس کردن منظم را نمی داد و عملا هر چند ماه یک بار نهایت ماهی یک بار می تونستیم کس بکنیم و از طرفی به خاطر این که عملا فرشته از این رابطه لذت نمی برد و فقط به خاطر پول حذف ما را گوش می کرد من خودم به شخصه زیاد از این رابطه راضی نبودم – هر چند بعد ها فهمیدم که فرشته نسبت به باقی همکاراش واقعا فرشته بود و تقریبا همه پوزیشن های که از او میخواستیم را اجاره میداد انجام دهیم – البته چون قصد من در این جا تعریف خاطرات مربوط به هم جنس باز خودم هست دیگه وارد کیفیت و خاطرات ما سه نفر فرشته خانم نمی شم ( حالا شاید بعد از اتمام خاطرات هم جنس بازیم این خاطرات را هم براتون بگم ) فقط همین قدر بگم که تا زمانی که هر دو کنکور دادیم و دانشگاه قبول شدیم به همین خانم ما سه نفر مشکلاتمون را حل می کردیم و من هم دیگه رابطه جنسی دیگه ای نداشتم.
وقتی نتایج کنکور اعلام شد من دانشگاه تهران قبول شده بودم و آرش فنی مهندسی اهواز خلاصه ما بلند شدیم و آمدیم تهران و از اون سال – 1375 – تا حالا ساکن تهران شدیم و نوع روابط جنسی ما هم با این جابه جای تغییر کرد.

posted by bachehkoni @ 1:29 AM 0 comments

0 Comments:

Post a Comment

<< Home





همایون


اولين بار که کير ديدم مربوط به ۱۳ سالگيم ميشه آون وقت ها يک همسايه داشتيم که پسر داشتن هم سن و سال من البته يک سال از من بزرگ تر بود ولی مدرسه هر دو ما يکی بود و به همين دليل با هم ميرفتيم مدرسه و بر مييگشتيم و رابطه دوستانه خوبی داشتيم به طوری که با هم ميرفتيم مدرسه و با هم تکاليف مدرسه خودمان را انجام می داديم
آون وقت ها تازه موی کنار کيرم در اومده بود و يک روز وقتی داشتيم از مدرسه ميامديم خونه نمی دونم چه طور شداز او پرسيدم همايون تو هم کنار کيرت مو در اومده اون هم گفت آره همه پسر ها تو اين سن و سال کم کم اونجاشون مو در مياره موضوع را ادامه نداديم تا اين که همان روز بعد ازظهر وقتی رفتم خونه اون ها برای انجام تکاليف و بازی دوباره موضوع ظهر را پيش کشيدم و بعد از چند جمله کفتم همايون ميشه ببينم چه قدر مو داره اون هم با کمی دولی و حشت نگاهم کرد و گفت آخه زشته اگه مامان ببينه خيلی بد ميشه نمی دانم چه شد که من شروع به اصرار کردم آخر سر راضی شد با ترس و لرز کمی شلوارش را کمی پايين کشيد - از ترس کيرش شده بود اندازه يک نخود منو ميگی با يک حالت شوق و يا ولع نگاهش می کردم آخر سر دستم را دراز کردم و همايون کمی خودش را عقب کشيد ولی انگار آون هم کنجکاو بود ببينه چه ميشه آرام به کيرش دست زدم مثل يخ سرد بود شروع به بازرسی کيرش کردم و دودستی کيرش را چسبيدم آرام آرام کيرش گرم شد وهمی بزرگ تر شد -البته نه مثل کير يک آدم بالغ ولی کمی باد کرد - در اين هيروبير بوديم که مادر همايون صداش کرد وما هر دو از ترس يک متر پريديم هوا . همايون با رنگ و روی پريده از جا پريد و رفت تو هال که مثلا مادرش ما را در اين وضعيت نبينه به هر حال به خير گذشت - هيچ وقت خاطر آن روز از يادم نميره.
روز بعد از اون ماجرا هر دو احساس خاصی داشتیم هم از یک طرف موضوع برایمان جالب بود و از یک طرف احساس می کردیم که کار خیلی بدی انجام داده ایم مخصوصا من که به کیر همایون دست زده بودم خلاصه چند روزی از آن ماجرا گذشت هیچ کدام درمورد آن بعد از ظهر حرفی نزدیم تا این که یک روز که داشتیم با هم یک کتاب داستان مصور را می خواندیم نمی دانم چه طور شد که شروع کردیم به هم شوخی کردن و تو سرو کله هم زدن بعد که خسته شدیم و خواستیم دو باره کتای را نگاه کنیم مو های که از سر و بدن وفرش و... ریخته بود روی کتاب توجه هر دو ما را به خودش جلب کرد حالت همایون یک مرتبه عوض شد و با حالت جدی گفت راستی هفته پیش من مو های اون جامو ( طفلک روش نمی شد بگه کیر ) به تو نشون دادم ولی تو موهات رو به من نشون ندادی گفتم مو های مال من نسبت به تو خیلی کمتره و دیدن نداره - ریاد دلم نمی خواست کیرم را به او نشان دهم چون خدایش کیر من نصف کیر اون هم نمی شد و من از این موضوع خجالت می کشیدم - ولی همایون اصرار کرد که نمیشه که تو مال منو ببینی ولی من مال تو را نبینم خلاصه بعد از کمی جروبحث راضی شدم نمی دانم چرا پاشودم رفتم گوشه اتاق - شاید هول شده بودم - وبا ترس ولرز کمی شلوارم را کشیدم پایین به طوری که زورکی کمی از تشکیلات معلوم شد ولی همایون که معلوم بود به اندازه من به موضوع علاقه داره آرام شلوارم را پایین تر کشید به طوری که تا وسط رانم آمد آرام با کیرم شروع کرد به بازی کیر من هم حال و روز اسفناکی داشت و تا آن جا که جا داشت جمع شده بود ولی بعد از کمی که همایون با هاش ور رفت کم کم بزرگ تر شد جالب این بود که تمام این مدت هیچ کدام کلمه ای حرف نزده بودم و سکوت اتاق هیجان و دلهره ما را بیشتر می کرد . همایون آرام شلوار خودش را هم پایین کشید و کیرش را در آورد بر خلاف دفعه قبل این با راست وبرقرار بود رو به روی من ایستاد و کیرش را کنار کیر من گذاشت هم بزرگ تر از کیر من بود و هم راست تر و محکم تر کیر من بیشتر حالت باد کرده داشت و راست نشده بود وقتی کیرش را گذاشت کنار کیر من دیدم کیرش مثل آتش گرم بود هر دو حالت عجبی داشتیم به هم نگاه کردیم و نمی دانستیم چه کار کنیم همایون آرام کیر منو بالا زد و کیرخودش را کرد بین ران هام و منو بغل کرد کم کم دستش از روی پشتم شروع کرد به حرکت کردن به سمت پایین و به باسنم رسید و شروع کرد به دست کشیدن روی کونم دستاش مثل آتش داغ بود من هم شروع کردم به مالیدن کون همایون بدن هر دو گرم شده بود و وقتی به صورت همایون نگاه کردم دیدم خیس عرق شده تازه متوجه شدم وضع من هم بهتر از او نیست نمی دانستیم چه کار کنیم وفقط همین طور همدیگر را می مالیدیم ناگهان صدا دعوای دو تا گریه بلند شد و هر دو از ترس کم مانده بود خودمان را خیس کنیم را وحشت شلوار هامان را بالا کشیدم و هر کدام پریدیم یک گوشه اتاق خلاصه آن روز دیگه کاری نکردیم وبعد کمی من رفتم خونه خودمون ولی برخلاف دفعه قبل که روز بعد هیچ کدام به روی خودمان هم نیاوردیم که چه بین ما اتفاق افتاد روز بعد از این ماجرا تو راه مدرسه فقط در مورد موضوع دیروز حرف می زدیم جالب بود بر خلاف همه بچه ها که در .مورد بزرگی کیرشون اقراق هم می کنند وقتی موضوع کوچک بودن کیرم پیش آومد همایون برخورد جالبی داشت و گفت که این طبیعی است کیر من هم پارسال همین اندازه ها بود حالا راست می گفت با نه این مسئله باعث شد که با او راحت باشم قبلا ها معمولا وقتی به مدرسه میرسیدیم هر کدام میرفتیم دنبال کار خودمان و با دوست ها و همکلاسی های خودمان بودیم ولی اون روز بدون هیچ هماهنگی قبلی تا زنگ خود رفتیم سراغ هم دنباله حرفای صبح را ادامه دادیم همایون در بین حرفاش گفت بابک راستی می دونی کیر به چه درد می خوره من هم چند تا از موارد استفاده اش مثل تولد مثل و ازدواج و ... را که از همکلاسی ها و ... شنیده بودم گفتم و آخر سر هم با یک حالت دو دلی در مورد کون کردن هم گفتم آون هم کمی مکث کرد و گفت دوست داری امتحان کنی من هم گفتم یعنی بکنمش تو کون تو همایون گفت آره البته من هم تو رو بکنم گفتم بلدی تا حالا کرد گفت کاری نداره که که زنگ تفریح تمام شد و برگشتیم سر کلاس ولی چه کلاسی اصلا یک کلمه هم حواصم نبود و تو عالم هپروت بودم زنگ تفریح بعدی یکی از دوستای همایون عین خرمگس به اون چسبیده بود ولکن نبود خلاصه تا وقتی مدرسه تعطیل شد اعصابم خورد شد تو راه با هم قرار گذاشتیم که همین امروز کون هم بزاریم
قرار شد که بعد از ظهر من برم خونه همايون اين ها مادر و خواهر همايون می خواستن برن مجلسه ختم و ما تو خونه تنها ميشديم وقتی رسيدم خونه تند تند نهارم را خوردم يک کتاب بر داشتم و به مادرم گفتم ميرم خونه آقای ... با همايون درس بخونم وقتی رسيدم خونه آونا ديدم هنوز مادرش نرفته هر دو هيجان زده بوديم و بی قرار بوديم تا مادر همايون رفت برای ما يک عمر گذشت همين که در خونه بسته شد هر دو حمله کرديم به سمت اتاق همايون هر دو به سرعت شلوارهامون رو کامل از پا در آورديم کير همايون حسابی راست شده بود ومن هم مثل قهطی زده ها حمله کردم و کيرش را گرفتم همايون گفت بابا کيرو ول کن بيا کون هم بزاريم من گفتم من اول ولی همايون گفت باز اول من کيرم رانشان دادم پس من اول - زياد بحث نکردم و سری پشتم را کردم به سمت او کردم راستش را بخواهيد فکر ميکردم همايون بلده چه کار کنه ولی حالا که فکر ميکنم اون هم از من ناشی تر بود به هر حال همايون هم سری کيرش را گرفت دستش و گذاشت بين کپل هام و شروع کرد به زور دادن من هم برای اولين بار گرمی يک کير را روی کونم حس کردم با اين که کونم هم نذاشته بود ولی انچنان از آن حالت بردم که هنوز هم احساس آن لحظه يادم است خلاصه همايون هی ور می رفت و زور می زد و به هيچ جای نميرسيد حالا که فکر ميکنم اون حالتی که من کنار ديوار ايستاده بودم وکمی کونم را عقب داده بودم حالتی نبود که ما اون هم اون زمان اصلا امکان انجام کاری داشته باشيم خلاصه بعد از چند دقيقه گفتم نوبت منه اون هم که ظاهرا از روز بی خود زدن خسته شده بود سری جاش را به من عوض کرد و من هم همان کار های همايون را انجام دادم ولی راستش را بخواهيد از حالت اول بيشتر خوشم آمده بود و کمی بعد خود پيش نهاد کردم که دوباره تو به کن خلاصه آن روز تا غروب هی من می چسبيدم به همايون هی اون می چسبيد به من وآنقدر اين کار را ادامه داديم که ديگه آون اخر ها عملا کير هر دومان خواب خواب بود و شبيه همه چيز بود بجز کيری که می خواد وارد کون بشه طوری که وقتی مادر همايون در زد هر دو نفس راحتی کشيديم - آخه تو رو دربايستی گير کرده بوديم رومون نميشد که تعطيل کنيم -
همان شب وقت خواب به جریانات بعد از ظهر فکر می کردم به خیال خود کون هم گذاشته بودیم به نظرم دادن کیف بیشتر از کردن داشت احساس یک چیز داغ که هم سفت بود و هم از طرفی مثل چوب و... نبود بین کپل ها احساس خوش آیندی بود خصوصا این که لازم نبود که هیچ کاری بکنی و فقط لذت می بردی فردا آن روز تو مدرسه میخواستم نظرم را به همایون بگم ولی وقتی دیدم برای او آن به اصطلاح کردن از دادن کیف دار تر بود نمی دانم چرا دیگر از گفتن نظر منصرف شدم خلاصه آن روزهمایون با هیجان زیادی در مورد ماجرای دیروزحرف می زد واز هر دو کلمه اش یکی " خیلی کیف داشت " بود دو باره قرار گذاشتیم بعد از مدرسه همان کار را بکنم - آخه مادر همایون ظاهرا آن روز هم جای کاری داشت – ولی از بد شانسی ما مهمان داشتیم برنامه به هم خورد بعد از آن هم تا چند روز برنامه های مختلفی پیش میامد و برنامه ما به هم می خورد از بس تو مدرسه و راه رفت وبرگشت در مورد این کون و کیر حرف زده بودیم که اگر چند روز دیگه به همان حالت پیش می رفت یک آبروریزی اساسی میکردیم ولی خوشبختانه یک روز قرار بود من توی خونه تنها باشم سریع به همایون خبر دادم که بعد از رفتن خانواده بیا خونه ما وقتی همایون آمد دیدم تو دستش یک چیزی شبیه کرم یا خمیر دندان است ظاهرا توی این مدت بی کار نشسته بود وچیز های یادگرفته بود گفت بابا آون دفعه می دونی چرا تو نرفت از یکی از دوستام پرسیدم گفت که اصلا بدون روغن و وازلین نمیشه کون کرد کمی ناراحت شدم گفتم تو در مورد ما به دیگران حرف زدی همایون گفت نه بابا خر که نیستم یه جوری پرسیدم که نفهمه رفتیم تو اتاق من و همایون سریع شلوارش را در آورد من هم تا دو باره کیرش را دیدم هوش از سرم پرید و زلزدم به کیر همایون آرام دستم را دراز کردم و کیرش را لمس کردم گرم و محکم همایون به من گفت تو شلوارت را در نمی آری بابا بجم داشتم شلوارم را در می آوردم که دیدم همایون داره همان کرمش را به کیرش می ماله که سریع گفتم بزار من برات به مالم همایون سر پا وایساده بود و من زانو زدم و پر کف دستم از اون کرم یا روغن ریختم و آرام شروع کردم به مالیدن دستم به کیرش . دو دستی کیرش را میمالیدم و بعضی وقت ها کمی هم فشارش می دادم بااین که مدت تقریبا طولانی با کیرش ور رفتم همایون چیزی نمی گفت معلوم بود که اون از این کار خوشش آومد تازه متوجه خایه های همایون شدم آرام به خایه هاش دست کشیدم میدونستم که فشارش بدم خیلی دردداره همایون هم کمی پاهاش رو باز کرد که راحت تر به تونم به تخماش دست بزنم کمی بعد گفت بر می گردی من هم بدون هیچ اعتراضی پاشدم و پشتم را کردم به همایون ولی همایون گفت نه این طوری نمیشه زانو بزن و کونت را قمبل کن وقتی دید متوجه نمی شم خودش زانو زد و دستاش را گذاشت رو زمین و کمرش را به سمت پایین قوس داد و کونش را داد بالا من و میگید که همش حواصم به کیرش بود تو اون پوزیشن دیدن کیرو خایش از پشت برام جالب بود خلاصه ماهم به همان روش که همایون نشان داد قمبل کردیم همایون هم با کف دو دست کپلهام فشار داد و این دفعه برخلاف دفعه قبل که همین طور دیمی کیرش را فشار میداد کیرش را گذاشت درست در سوراخ کونم گرما کیرش را با سوراخ کونم حس میکردم همایون هم هی تند تند دستش را از روکپلم بر می داشت و وضعیت کیرش را درست میکردو دو باره با فشار کف دست کپلهام را از هم دور می کرد همایون گفت بابک همین که من کمی فشار دادم تو هم مثل وقتیکه می ری توالت به کونت فشار بیار تا راحت تر بره تو من هم قبول کرد کمی فشار داد من هم خواستم شروع کنم که کیرش را عقب کشید و برگشتم دیدم داره دوباره به کیرش همان نمی دانم روغن یا کرم را میزنه دوباره با چند دفعه جابه جا کردن جای کیرش را درست کرد درسوراخ کونم ضربان نبض را حس می کردم که معلوم نبود مال من است یا همایون آرام شروع به فشاردادن کرد من هم شروع به فشار آوردن به خودم کردم احساس کردم داره کیرش وارد کونم میشه ولی بعدش یک مرتبه دردم گرفت و صدام در آمد همایون هم که انگار منتظر وقوع اتفاق بود هول شدو کیرش را بیشتر فشار داد با وجود این که خودم را منقبض کردم و می خواستم جلو ورود کیرش را بگیرم ولی احساس کردم کیرش داره بیشتر وبیشتر به من فرو میره تا این که عملا از زیر دستش در رفتم خیلی دردم گرفته بود و هی پایین بالا می پریدم .همایون هم هول کرده بود نمی دانست چه کار کنه کمی بعد که آرام تر شدم برم گردوند و سوراخم را نگاه کرد و گفت چیزی نشد ولی با این وجود بد جوری سوراخم می سوخت خلاصه آن روز آنقدر دردم آمده بود که تا چند وقت به کون داد فکر هم نکردم البته آن روز کمتر از یک سوم کیر همایون تو کونم رفت ولی به هر حال می توانم بگم اولین باری بود که کون دادم اون روز متوجه یک موضوع دیگه هم شدیم که باید قبل از کون دادن راست روده را تمیز کرد
بعد از جریان اون روز و دردی که کشیدم واقعا دیگه علاقه ای به کون دادن نداشتم و تا چند روز هر وقت همایون می گفت بیا خونه ما یک بهانه ای جور می کردم و نمی رفتم تا این که یک روز همایون از این همه طفره رفتن من خسته شدو گفت بابک راستش را به گو چه شده من هم سریع جواب دادم کون دادن آون طور که فکرمی کردم نبود واصلا کیف نکردم و تازه اش هم خیلی هم درد داره همایون گفت دفعه دیگه آرام تر می کنم قبول دارم که یک مرتبه هول شدم و زیاد زور زدم ولی من قبول نکردم آخر سر همایون گفت باشه دیگه تو کونت نمی کنم مثل قبلا فقط کیرم را می زارم بین پا و همدیگر را به مالیم بازه هم قبول نکردم ولی شب قبل از خواب وقتی به حرف های همایون فکر می کردم و به یاد لذت احساس کیر بین کپل هام از این که پیش نهاد همایون را رد کرده بودم پشیمان شدم مخصوصا دلم برای دیدن کیرش خیلی هم تنگ شده بود و هر شب قبل از خواب کلی به کیرش فکر میکردم خلاصه روز بعد هر چه منتظر شدم همایون دوباره در مورد پیشنهادش حرفی بزنه چیزی نگفت آخر سر وقتی از مدرسه برمیگشتیم خونه دم در خونه قبل از این که از هم جدا شیم گفتم همایون امروز مهمان ندارید گفت چطور مگه گفتم میخواستم بیام خونه شما همایون گل از گلش شگفت و با خوشحالی گفت نه بعد از نهار زود بیا منتظرت هستم از اون روز به بعد برگشتیم به حالت قبل اگر کسی تو خونه بود فقط با احتیاط با کیر و کون هم ور می رفتیم و اگر کسی نبود و یا مامان همایون خواب بود شلوارهامون را در می آوردیم و به نوبت رو هم می خوابیدم همایون هم یک ژل لیز کننده گیر آورده بود و به کیر و کون مون می مالیدم و با حرکاتی مانند کردن کیرمون را به کپل هم می مالیدم روز های خوبی بود آواخر آردیبهشت ماه بود و هوا کم کم داشت گرم می شد و تقریبا هر روز بعد ازظهر مشغول بودیم طبق معمول همایون بیشتر دوست داشت در حال مالیدن به کون من باشه و هر چند روز یک بار هم کلی در مورد آین که وافعا کون هم به زار به من جروبحث می کرد ولی من آنقدر از این موضوع ترسیده بودم که به کل با این مسئله مخالف بودم و گاهگاهی که وقت مالیدن شیطنت میکرد و سعی میکرد کیرش را تو کونم کنه شدیدا مخالفت میکردم برام عجب بود که چرا همایون این قدر به تو کردن اهمیت میده در حالی که برای من بهترین لذت وقتی بود که همایون کیرش را بین کپل هام قرار داده باشدو خیلی آرام اون را حرکت بده یک روز که مامان همایون خونه بود و ما فقط دست به کیر هم میکشیدم ( البته همایون بیشتر دستش را روی کیرم میگذاشت و عملا من کیر اون را میمالیدن ) مامان همایون صداش کرد و وقتی همایون بر گشت ازخوشحالی پرید هوا و گفت مامان داره میره بیرون خلاصه همین که مامان همایون پاش را از خونه بیرون گذاشت هر دو شلوار ها را در آوردیم و همایون سریع من را برگرداند و کیرش را گذاشت بین کپل هام بعد از یکی دو دقیقه یاد ژلش افتاد و رفت اون آورد و مالید به کون من البته به بهانه مالیدن ژل چند دقیقه هم کون من را مالید حالم داشت بد میشد هر چند لحظه یک بارآرام به سوراخ کونم فشار میاورد البته تا حدی که صدام در نیاد خلاصه آن روزآنقدر ازآن مالیدن لذت بردم که هنوز هم حالت های آن روز یادم است بعد همایون کیرش را گذاشت بین کپل هام و شروع کرد به مالیدن اول آرام این کار را میکرد ولی بعد از کمی انگار بد جوری شهوتی شده بود و این با هیجان و سرعت بیشتری این کار را میکرد منو محکم بغل کرده بود و بدنش خیس عرق شده بود. کیرش از همیشه داغ ترو سفت تر شده بود که یک مرتبه مایع گرمی را بین کپل هام احساس کردم همایون از حرکت وایساد و به حال روی من دراز کشید یک دقیقه ای به همان وضعیت روی من دراز کشیدو تکان هم نخور بهش گقتم آبت اومد برای اولین بار من ماچ کرد گفت آره خیلی حال داد از روی من بلندش و رفت خودش را بشوره من هم دست بردم بین پاهام و آب کیرش را از بین پاهام گرفتم گرم و لزج بود آرام بوش کردم بوی عجیبی داشت کمی از آبش چشیدم همایون برگشت تو اتاق و من رفتم خودم را تمیز کردم وقتی برگشتم با وجود این که هنوز مامان همایون برنگشته بود ولی همایون دیگه علاقه ای به مالیدن نداشت من کمی با کیر و کونش ور رفتم کونش سرد بود و کیرش بی حال و هرچه باهاش ور می رفتم همان طور بی حال افتاده بود وقتی من هم بی علاقگی همایون را دیدم کم کم سرد شدم کمی با کیر خودم ور رفتم و اخر سر هم شلوارم را پوشیدم همایون هم شلوارش را پوشید کمی دلخور شده بودم ولی همایون باز هم صورتم را بوسید و گفت ناراحت نشو این طبیعیه که آدم بعد از ارضاع شدن بی حال بشه من هم گفتم پس من چی گفت دفعه دیگه تو بکن باشه ؟ هر چند بعد ها من هر کاری کردم نتونستم با مالیدن کیرم بین کپل های همایون ارضاع شوم ولی همایون بعد از ان جریان سه چهار بار دیگه به ین روش آبش آمد
چند وقتی بود که خونه همایون اینا خالی نمیشد وفقط می تونستیم با کیرو کون هم رو بریم البته من زیاد برام مهم نبود چون از اون حالت خوش میامد ولی همایون شدیدا حشری شده بود یک روز مامان همایون خانه بود ولی خواهرش که سه سال از من بزرگ تر بود خانه بود همایون آنقدر حالش بد بود که گقت کتایون نمیاد تو اتاق ما بیا شلوارمون را در بیاریم من گفتم اگه یک مرتبه بیا تو آبرومون میره به درد سرش نمیرزه خلاصه هی از من نه آوردن و از همایون دلیل آوردن خلاصه همایون گفت شاید اصلا خواب باشه من میرم یک سر و گوشی آب بدم و بر گردم بعد از چند لحظه برگشت و گفت خواب خوابه من قبول نکردم آخر سر دستم را گرفت برد تو حیاط خلوت پشت خونه که عملا نور گیر اتاق خواب ها بود و از پشت پنجره توی اتاق خواهرش را نگاه کردیم من خشکم زد کتایون روی تخت خوابیده بود و دامنش بالا رفته بود وران های سرخ وسفیدش بیرون افتاده بود همایون متوجه نگاه من به پاهایش خواهرش شد ولی آنقدر حشری بود که به این مسائل توجه ای نداشت بر گشتیم تو اتاق و سریع شروع به کار کردیم در هین کار نگاهم به پنجره نور گیر اتاق خواب افتاد از وحشت خشکم زد کتایون پشت پنجره وایساده بود و ما را نگاه میکرد وخودم را خراب کرده بودم می خواستم پاشم و در رم ولی کتایون با گذاشتن انگشتش روی لبش به من گفت ساکت باشم نمی دانستم چه کنم دوباره به پنجره نگاه کردم دیدم کتایون نیست تو این حالت های بلاتکلیفی بودم که همایون هم ارضاع شد بلند شد و رفت خودش را بشوره من که آنقدر ترسیده بودم که همان جا با دستمال خودم را تمییز کردم هنوز همایون چند لحظه نشده بود که بر گشته بود به اتاق که کتایون صداش کرد من از ترس ریده بودم به خودم همایون من را هم با خودش برد کتایون چپ چپ نگاهم می کرد نمیدانستم چه کنم ولی وقتی کتایون سراغ یکی ازوسایلش را از همایون گرفت کمی خیالم راحت شد که نمی خاد حداقل حالا چیزی بگه خلاصه همایون را وادار کرد بره دنبال یکی از وسایلش و عملا فرستادش دنبال نخود سیاه تا همایون رفت برگشت طرف من و گفت تو و همایون داشتید چه غلطی میکردید من هم هول شدم گفتم ببخشید دفعه آخرمونه بازهم گفت آگر بابا مامان نفهمند پدر جفت تون را در میارن نگاهش کردم لحنش عصبانی نبود بیشتر حالت شیطنت داشت ولی به هر حال آنقدر ترسیه بودم که نمی دانستم چه کار کنم تواین گیر ودار همایون برگشت ومن هم به بهانه ای دمم را گذاشتم رو کولم و در رفتم همایون هم که ارضاع شده بود پاپی دلیل رفتن سریع من نشد
بعد از اون ماجرا تا چند هفته خونه همایون اینا نرفتم و همیشه میترسیدم که نکنه کتایون به مادرش در مورد من و همایون حرفی بزنه حتی وقتی توکوچه میدیدمش از ترس عرق میکردم همایون هم که از رفتار من تعجب کردبود نمی تونست بفهمه چرا دیگه خونشون نمی رم چند باری دل دل کردم که به همایون بگم ولی باز پشیمان میشدم یک بار بلاخره گفتم بابا خونه شما بد تر از خونه ما همیشه یکی هست نمیشه کاری کرد همایون که دو باره معلوم بود حشری است گفت بابا اگر کسی بود فقط دست میزنیم خلاصه به دلیل اصرار همایون و گذشتن چند هفته که ظاهرا کتایون فصد نداشت آبروی ما را ببره بازه هم برگشتم سر کار اول مون البته این با ر من بیشتر دقت می کردم که سوتی آب ندیدم ولی کم کم متوجه شدم کتایون همه حرکت های ما را زیر نظر داره البته همایون آنقدر حواسش پرت بود که متوجه نمی شد یکی دو بار دیگه وقتی به کون هم می مالیدیم من کتایون را پشت پنجره نور گیر دیدم ولی دیگه مثل دفعه اول از این موضوع ترسی نداشتم ظاهرا رابطه ما براش جالب بود و نمی خواست دعو ومرافعه ای برای ما درست کنه یک روز همایون را وادار کرد که بره براش چیزی بخره همایون وقتی دید که نمی تونه از زیر اون خرید فرار کنه به من گفت پاشو بریم خرید ولی کتایون گفت خود زود بود بخر بیا حالا مامان بابک اون تو کوچه ببینه میگه بچه ام به جا درس خوندن تو کوچه وله ( آخه بهانه ما برای این همه با هم بودن درس خواندن بود ) خلاصه همایون رفت و من و کتایون با هم تنها شدیم با شیطنت خاصی گفت شما دو تا چه کار میکنی این سری دیگه زیاد ترسی نداشتم گفتم خود شما که دیدید گفت تو هم میکنید گفتم نه تو نمی ره گفت چرا گفتم سوراخ مون تنگ تو نمیره دیگه گفت دلت خوشه اون کیر های که من دیدم که چیزی نبود که تو نره خیالت راحت خیلی کلفت تر از اون ها هم تو میره گفتم ولی من که خیلی دردم آومد خندید گفت بگو بلد نیستم در خلاف همیشه اون روز زیاد در پوشاندن پاهاش دقت نمی کرد شاید هم عمدی در کار بود چون دامنش بالا رفته بود و سر زانو و کمی از رانش بیرون افتاده بود. گفتم شاید هم بلد نیستم گفت میخوای یادت بدم گفتم خیلی دلم میخواد گفت اول از همه باید کونت را تمییز کنی گفتم من همیشه کونم تمییز است گفت نه خره منظورم توشه گفتم چطورگفت میری دستشوی بعد از ریدن باشیلنگ کونت را پر آب کن و بعد انگشت تو کونت کن اول با یک انگشت اون هم تا اخر چند با این کار را انجام بدی کونت کاملا تمییز میشه بعد هم اگر با آب گرم این کار را بکنی و دو یا سه انگشتت را به کنی تو کونت هم کونت تمییز تر میشه و هم کونت باز میشه با وجو این که از من سه سال بزرگ تر بود و داشت روش کون دادن به من یاد میداد ولی من نسبت به تحریک شده بودم ازش پرسیدم کون باز بشه یعنی چه تو این هیر وبر به او نزدیک تر شدم و دست را آرام گذاشتم روی زانوش ، جواب داد کون عضلانی است اگر عضله های شل نشه کردنش خیلی مشکله اصلا تا خودت نخوای و آمده نباشی یا اصلا نمی شه کرد و اگر هم کونت بزارن خیلی درد داره گفتم میشه به من نشون بدی آرام دستم را بالاتر بردم تقریبا تا وسطای رانش و اون هم پاهاش و بست و دستم بین رانهاش گیر کرد داغ و سفت بود گفت کاری نداره خودت امتحان کنی میفهمی گفتم اگر شما نشان بدی بهتره خندید و لپم را ماچ کرد وقتی خواست ماچ کنه سینه اش خود به بازوم من هم سریع برگشتم ماچش کنم که اشتباها دماغش را ماچ کردم دوباره خندید گفت نه تازه همایون حالا برمیگرده هنوز جمله اش تمام نشده بود که زنگ در را زدن .
یک روز صبح تو راه مدرسه دیدم همایون خیلی گرفته است وقتی دلیلش را ازش پرسیدم گفت بابام منتقل شده اهواز ما هم بعد از آخر سال بع از امتحانات میریم پیشش منم حسابی حالم گرفته شد کلی برنامه برای تابستان داشتیم ولی کاری نمی شد کرد امتحان ها شروع شد و ما کمتر وقت می کردیم با هم باشیم مامان من هم نمی گذاشت برم خونه همایون اینا درس بخونم آخه توی چند ماه اخیر وضع نمرات خراب شده بود و می گفت می اونجا بازی کردن و درس نمی خونی خوب راست هم می گفت تو اون مدت فقط دو بار جمعه ها با هم بودیم و هر دو باره همایون ارضاع شد البته کتایون هم شاهد ماجرا بود یم روز روشی را که کتایون گفته بود امتحان کردم و خودم را انگشت کردم دیدم راست میگه با چند بار آب گرفتن و انگشت زدن هم کونم تمییز شد و هم خیلی باز شد به طوری که به راحتی دو انگشتم تا ته تو کونم میرفت وقتی انگشتم را تو کونم کردم تازه فهمیدم یک عضله دیگه مثل سوراخ کون کمی داخل تر وجود داره که وقتی باز شه هم حالت جالبی به آدم دست میده و هم راحت تر میشه انگشت را تو کرد و حسابی سوراخ آدم باز میشه خواستم این موضوع را به همایون بگم و یک بار دیگه سعی کنیم واقعا کون هم بزاریم ولی ازبد اوضاع هم امتحان داشیتم و هم همایون دندان درد گرفت چند روز کلافه درد دندان بود تا این که مادرش بردش دندانپزشکی و گرفتار درمان دندان شد و اون یک ذره وقت آزادی هم که داشتیم از دست دادیم امتحان ها تمام شد و یک روز بعداز ظهر رفتم در خونه همایون اینا و فقط کتایون خانه بود گفت مادر و برادرش رفتن دندان پزشکی من هم خواستم برگردم که کتایون گفت حالا کجا میری بیا تو تا بیان لبخند کتایون و ساق های قشنگش دود از کلم پروند رفتم تو خیلی زود – انگار نمی خواست وقت تلف شه – گفت بابک چرا باز هم درست حسابی کون هم نمی زارید گفتم نشد دیگه گفت حرف های منو قبول نداری من هم با بد جنسی گفتم شما که به من نشان ندادی من هم مطمئن نبودم کتایون با این که از من بزرگ تر بود حتما پیش خودش حساب کرده بود با من راحت باشه مسلئه نیست چون حداکثر هفت هشت روز دیگه از این شهر میرند ومعلوم نیست اصلا تا آخر عمر هم همدیگر را ببینیم خلاصه ... گفت میخوای یادت بدم گفت خیلی دلم میخواد بلند شد رفت دستشویی من هم پشت سرش گفت چند لحظه صبر کن صدات می کنم باورم نمی شد چه اتفاقی داره میفته کیرم حسابی راست شده بود طوری که تا اون موقع سابقه نداشت چند دقیقه بعد کتایون آمد بیرون گفتم چی شد گفت همین جا نشونت میدم ریدن و آب کشیدن که دیدن نداره شورتش تودستش بود رفت روی مبل نشست و پا هاشو باز کرد و انداخت روی دسته مبل طوری که سوراخ کون و کسش معلوم بود اولین بار بودکه کس میدیدم شکل پا ، ران ها و کسش برای خیلی جالب بود آرام رفتم و بین پاهاش نشستم با دستش کسش را میمالید من هم دستم را دراز کردم و ارام روی کسش گذاشتم با وجود این که کسی تو خونه نبود با صدا آرام پرسید تا حالا کس دیده بودی گفتم نه دستش را برداشت و گذاشت کسش را دست مالی کنم بعد از کمی آرام گفت نمی خوای ببوسیش من هم بی اراده بوسیدمش نگاه ام کرد گفت بخورش گفتم یعنی چه گفت یعنی لیسش بزن من هم شروع کردم به لیسیدن کس کتایون کمی که لیسیدم عضله ران هاو شکمش شروع کرد به منبسط و منقبض شدن معلوم بود داره خیلی کیف می کنه درست مثل لحظات آخری که همایون می خواست ارضاع بشه ولی راستش من زیاد خوشم نمی امد گفتم کتایون خانم مگه قرار نبود کون دادن را به من یاد بدی خندید و گفت یه کم دیگه لیس بزن . بعد از کمی بلند شد و رفت تواتاق و یک قوطی وازلین آورد گذاشت روی میز و بعد دامنش را از پاش درآورد گفتم چرا دامنت را در میاری خندید گفت شاید لک شه دوباره روی مبل نشست وپاهاشو روی دسته مبل گذاشت و به من گفت به سوراخ کونش دست بزنم گفت ببین راحت نمی تونی دستت رو تو کونم کنی حالا کمی وازلین بردار و به مال به سوراخم من هم همین کار را کردم گفت همین طور سوراخم را بمال بعد از چند لحظه گفت حالا آرام آرام یک انگشتت را فرو کن توش خلاصه کم کم سه تا انگشتم را کردم تو کونش کتایون هم آرام نشسته بود و معلوم بود داره کیف میکنه دانه های ریز عرق روی پیشانیش نشسته بود دیدم داره سینه هاشو میماله خواستم بگم میزاری ممه هاتو ببینم که گفت حالا کیرت به کن تو تازه یادم اومد که من تا ان وقت اصلا شلوارم را هم در نیاوردم سریع شلوار را در آوردم از دیدن کیرم تعجب کردم قرص و محکم شده بود کتایون منو گرفت انداخت روی مبل و با ولع شروع کرد به خوردن کیرم اصلا فکرش را هم نمی کردم میشه کیر را این طور خورد دود از کلم پریده بود ماتم زده بود و کتایون مشغول خوردن کیرم بود که یک مرتبه وایساد و پیراهن را در آورد و بعد سینه بندش را با وجود این سن زیادی نداشت ولی چون تپل بود حالا که فکر می کنم با توجه به سن و سالش سینه های درشتی داشت شروع کرد به مالیدن سینه هاش به کیر من. من هم مثل یک مجسمه نگاه میکردم بعد از چند دقیقه به من گفت دوباره کونش را به مالم من هم به هوای این که کونش باز سه تا انگشتم را فشار دادم به کونش که یک جیغ کوتاه کشید و گفت آرام آرام شروع کن و دوباره شروع کردم به مالیدن و فرم کردن انگشت ها البته این دفعه خیلی سریع تر از بار اول اخر سر گفت کیرتو فرو کن کیرم را گذاشتم در سوراخش و فشار دادم کیرم آرام آرام فرو میرفت ناله کتایون در آمد ولی معلوم بود اگر هم درد داره ظاهرا کیفش بیشتره کیرم تا ته رفت تو کونش چند بار عقب جلو کردم که گفت چند لحظه صبر کن برگشت و کونش را قمبل کرد و گفت دوباره بکن تو من هم تا ته کردم تو کونش شروع کردم به شاک زدن وکتایون همان طور ناله میکرد به من گفت با دستام محکم کمرش را بگیرم چرا نفهمیدم و لی ظاهرا دوست داشت بعد از دو سه دقیقه دوباره برگشت به پزیشن تاق باز و دوباره من تا ته فرو کردم تو کونش هر دو خیس عرق بودیم با آب دهن دستش راخیس کرد و شروع به مالیدن کس خودش کرد من دیگه حسابی حشری شده بودم و اصلا نمی شنیدم او چه میگه تند تند شروع به شاک زدن کردم خودم هم باورم نمی شه آبم آمد اولین باربود که بجز با جلق زدن آبم میامد بیحال کنار مبل ول شدم کتایون کمی بعد بلند شد رفت خودش را تمییز کرد من هم بعد از او رفتم خودم را شستم وقتی برگشتم کتایون لباس هاش را پوشیده بود با خنده گفت خوب یاد گرفتی پریدم ماچش کردم و گفتم ممنون خیلی کیف داد گفت دیونه چرا به حرفا گوش ندادی گفتم بهت که کیرت را درار کمی صبر کن و دوباره بکن این طور دیرترارضاع میشدی کیف بیشتری میبردی گفتم دیگه دست خودم نبود با وجود این که کتایون هنوز مایل به حال کردن بود من دیگه انگیزه ای نداشتم خداحافظی کردم و رفتم دوروز بعد از این ماجرا همایون اینا اسباب کشی کردن و از شهر ما رفتن و دیگه هیچ وقت اونا رو ندیدم وقت خدا حافظی واقعا گریه ام گرفته بود.

posted by bachehkoni @ 1:26 AM 0 comments

0 Comments:

Post a Comment

<< Home



نوشته های قبلی

بایگانی