عاشق کیر


Friday, January 07, 2005



ماموریت - قسمت اول


برای انجام یک ماموریت کاری مجبور بودم چند روزی رابه جای یکی از دوستان برم جنوب. از اون ماموریت های بدون برنامه و عجله ای که کارفرما با شلوغ کاری آدم را زابراه می کنه و باید هرچه سریع تر بری تو منظقه و کلی هارت وپورت را بشنوی که تا فلان موقع باید کار تحویل بشه والا ال می کنیم و بل می کنیم و همه می دونند که هیچ خبری نیست.
همان طور که حدس زده بودم تمام مدت روز اول فقط مثل انتر دنبال آقای مدیر تازه به دوران رسیده ای این ور و آن ور می رفتیم و جملات حکیمانه ایشان را در مورد تعهد کاری و…. را گوش می دادیم ( بجز من از شرکت ها و ارگان های دیگر هم افرادی آمده بودند ) غروب که شد هر کسی رفت پی کارش و قرار شد فردا اول وقت دوباره همه جمع شویم تا ادامه کارناوال روز گذشته را ادامه دهیم. از بد شانسی و یا شاید هم خوش شانسی برخلاف سایر افرادی که از شرکت های دیگر آمده بودند و در آن شهر یا کمپ و خوابگاه داشتن و یا از قبل جا رزرو کرده بودند من نه جای داشتم و نه اصلا تو شهر جای را بلد بودم. با وجود این که چند نفری تعارف کردند که پیش اونا برم ترجیح دادم که خودم جای را پیدا کنم.
ماشینی گرفتم از راننده خواستم که مرا به هتلی ، مهمانسرای جایی ببره. خلاصه سرتون را درد نیارم که اولا تو اون شهر کوچک جای درست درمانی وجود نداشت و در ثانی همه پر بودند. حسابی کلافه شده بودم و نمی دونستم چه کار نکنم. نمی شد که تو خیابون خوابید.
رفتم به یکی از هتل ها و گفتم من حالیم نیست و باید هر جور شده امشب یک جایی برای خوابیدن به من بدهید و با وجود این که گفتند که جا ندارند همان جا تو لابی هتل نشستم و گفتم من نمی دونم نمیتونم که تو خیابان بخوابم
بعد از حدود نیم ساعت مسئول اطلاعات آمد و گفت آقا باور کنید که جا نداریم و حتی اتاق پرسنل هتل هم پر است و نمی تونیم برای شما کاری بکنیم و ….. ولی من گفتم چه کار کنم حالا همین می نشینم تا شاید راه حلی پیدا شه به هر حال من که جای برای رفتن ندارم. حدود های ساعت نه بود که تازه شامم را خورده بودم که همان فرد دوباره آمد و گفت یکی از اتاق های دونفره یک تختش خالی است و آقای که اتق را گرفته راضی شده که من هم در همان اتاق شب را بمانم. من هم از خدا خواسته پا شدم و وسایلم را برداشتم و به طرف اتاق مذکور راه افتادم. در زدم و بعد از شنیدن صدا بفرما در را باز کردم و رفتم تو یک مرد میان سال سیاه چرده که معلوم بود از اهالی همان دورور است تو اتاق ایستاده بود و داشت با حوله خودش را خشک می کرد. خودم را معرفی کردم و بعد از رد و بدل کردن سلام و تعارفات معمول رفتم روی تختی که خالی بود و وساکم را روی زمین گذاشتم و بازش کردم و شروع به بیرون آوردن وسایل خودم کردم. طرف که خودش را عبدالله و تاجر معرفی کرده بود با وجود این که دیگر بدنش خشک شده بود همان طور با حوله نشسته بود روی مبل و سیگار می کشید و تلویزیون نگاه می کرد.
خوشبختانه کم حرف بود و زیاد کاری با من نداشت. بعد از کمی من هم پاشدم و رفتم دوش بگیرم وقتی برگشتم دیدم عبدالله یک لباس راحتی سفید عربی پوشیده و روی تخت دراز کشیده. من هم که رفتم روی تخت خودم دراز کشیدم. از بی حوصلگی کمی تلویزیون نگاه کردم و بدلیل محل قرار گرفتن تلویزیون و تخت عبدالله نا خوداگاه متوجه بدن او شدم.
با وجود این که در دوران دبیرستان و نو جوانی به همجنس بازی علاقه داشتم و چند باری کون داده بودم و یا کون کرده بودم ولی مدت ها بود که حتی به آن فکر هم نمی کردم ولی نمی دانم چرا آن شب به یاد آن دوران افتادم شاید زیبای بدن عبدالله مرا به یاد آن دوران انداخت.
بدن چهار شانه و ورزیده ، بدون مو و عضلانی که از روی لباس سفیدش هم می شد انحناهای اعضلاتش را تعقیب کرد.از همه باحال تر قسمت مردانگیش بود که با وجود این که معلوم بود که خوابیده است ولی به راحتی از روی لباسش هم قسمت های آن قابل تشخیص بود.
بعد از کمی دید زدن سر صحبت را باهاش باز کردم و از مسائل روز مره صحبت کردم . او هم سمت من چرخید و روی یک دستش تکیه کرد و با من حرف می زد. زیبای بدنش بیشتر از قبل جلب توجه می کرد. حالا راحت تر می توانستم برجستگی کیرش را تشخیص دهم. آنچنان محو تماشای بدنش شده بودم که متوجه نشدم که عبدالله هم داره منو ورانداز می کنه. وقتی به صورتش نگاه کردم دبدم محو تمایش پاهای منه – آخه من معمولا شلوارک می پوشم و با وجود آن که کم مو هستم بر حسب اتفاق گاهی موهای بدنم را می زنم و آن موقع هم از آن برحسب اتفاق ها بود – خودم هم وقتی نگاهی به پاهام انداختم دیدم بابا طرف حق داره سفید مفید و کمی هم تپل است.
هوس کرم ریختن کردم و شروع کردم در عین حالی که حرف می زدیم پاهام را تکان دادن و هر از چند گاهی با دست روی ران و گاهی روی ساقم دست کشیدن.کم کم احساس کردم که قسمت کیر عبدالله درحال باد کردن است ودیگه به راحتی شکل و اندازه اش از روی لباس هم قابل تشخیص بود.عبدالله دستی به کیرش زد که مثلا آن را جا به جا کنه که بدتر کیرش مشخص تر شد ولی آن قدر حواسش پرت بود که متوجه نشد.یک مرتبه بین صحبت هامون برگشت و گفت فلانی پاهات درد می کنه گفتم چطور گفت آخه خیلی تکونشون می دید انگار مشکلی داشته باشی . من هم سریع سواستفاده کردم و گفتم آره امروز خیلی راه رفتم و کمی کوفته شده اند. برگشت و گفت می خوای ماساژت بدم من هم گفتم زحمت میشه که دیگه عبدالله منتظر تعارف و … نشد و باشد و آمد نشست روز تخت من و دست گذاشت روی ساق پام و شروع کرد به ماساژ دادن.
حالا خودتان حسابش را بکنید که من چه حالی داشتم از یک طرف خود ماساژ به تنهایی برای کف کردن آدم کافی است و از یک طرف حشری شده باشی و یک نفر هم که حشری شده بدنت را دست مالی کنه. کم کم جهت حرکت دستاش به سمت رون هام بالا آمد. داشتم بی حال می شدم.دیگه معلوم بود که ماساژ هاش برای رفع خستگی نیست.شروع کرد به مالیدن بین دو رانم.گفت بر می گردی پشت را هم ماساژ بدم. وقتی خواستم برگردم گفت اگه لباست را در بیاری بهتره. من هم با وجود این که دوست داشتم شلوارکم را هم در بیارم ولی ترجیح دادم بیشتر از این شرایط لذت ببرم و فقط تی شرتم را در آوردم عبدالله شروع کرد مه ماساژ دادن پشتم و بعد از چند لحظه جابجا شد و بین دو پایم نشست.وجود کیرش را که حالا دیگه حسابی راست شده بود پشت رانم حس می کردم. دیگه داشتم از لذت بی حال می شدم که عبدالله به سراغ باسنم رفت و شروع به مالیدن آن کرد. دیگه من حسابی حشری شده بودم و

ادامه دارد.

posted by bachehkoni @ 1:28 PM

1 Comments:

At February 19, 2014 at 8:38 AM, Blogger maximum.party said...

امیر 23 قم کیر ناز- کلفت - داغ هستم ... دنبال یه کوس تنگ یا یه کون ناناز که دختر باشه از قم ...
یه خانم سکسی داغ قمی تماس بگیره لطفا ..
0938-793-45-01

 

Post a Comment

<< Home



نوشته های قبلی

بایگانی